وبلاگچه خاطرات من

و شاید هم کمی حرفای دیگه

تــــولدم مــــــبارک
نویسنده : یسنا - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

YZتـــولدم مــــبارکZY

 

سلامتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com به دوستای گل خودم

چطورین؟ خوفین؟خب خدا رو شکر

کامپیوترم قات زده بود نتونستم بیام سر موقع تولد برا خودم بگیرم

خب بریم سر اصل مطلب:تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

صبح روز چهارشنبه 14 بهمن با بوس آجی نسا بیدار شدم. چشامو باز کردم سریع گفت:آجی، تولدت مبارک

الهی فداش بشم داشت میرفت مدرسه دیرش شده بود

مامانم هم با بابام رفتن همدان برای عیادت از مامان بزرگم(مادرِ مامانم) بعد نهار رو با کمک مهدیه درست کردم بعد نهار رو خوردیم بعد مهدیه ظهر رفت مدرسه نسا اومد خونه من هم نشستم به درس خوندن تا اینکه خوابم برد با صدای خواهرام بیدار شدم چشامو باز کردم دیدم مهدیه و نسا سه بشقاب پفک و کچاپ و یه سینی چیپس گذاشتن جلوشون و دارن تولد مبارک رو برام میخونن بعد با هم خوردیمشون و من ازشون تشکر کردم بعد به مامانم زنگ زدم ببینم کی میان ؟و چقدر دیر کردن! مامایم که گوگوش رو برداشت فهمیدم بیمارستانه بعد با مامان بزرگم هم حرف زدم و اونم بهم تبریکید بعد شام رو درست کردم بعد بابا اینام ساعت 8 اومدن تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comدست پر هم اومدناااا یه کیک بزرگ گرفته بودن و کلی میوه بعد از شام خوردن بابام به عموم(تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com) زنگ زد تا بیان خونمون

ولی بهشون نگفت که تولد منه تا یه وقت زحمت(کادو) نکشن بعد اومدن و پذیرایی کردیم و...... بعد مامیم کیک رو آوورد تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comبعد این موقع بود که عمو اینام فهمیدن تولد منه  چون فک کردن برای شب نشینی دعوتشون کردیم پول همراشون نبود فقط سه تومن همراشون بود اونو به من کادو دادنتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com بعد نسا جیگرمتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com برام کادو آوورد بازش کردم دیدم سر کلیدش رو کادو کرده بهم داده سر کلیدش هم از این قلب های شیشه ایه که توش یه مایع قرمز رنگه و یه قلب صورتی معلقه توش یه بوس آبدار ازش کردم و بغلش کردم بابام هم چهل تومن بهم داد و مامانم هم سی تومن بهم داد بعد من اونا رو ریختم تو حسابم بعد بابام بهم قول داد که وقتی خونه مون ساختش تموم شد برام یه جی ال ایکس بگیره تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comهوووووررررررااااااااااااتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

آخه من عشق رانندگیتصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com هستم و ماشین خیلی دوست دارم

بعد همش اس ام اس تبریک بود برام میومد و تک زنگ و اینا....

یه عالمه شیرینی مونده بود روز بعدش زنگ زدم تا طاهره بیاد خونمون اونم همش بهانه آوورد و خودشو لوس کرد نیومد من هم تهدیدش کردم گفتم سهمی که برات نگه داشته بودمو میخورمااا بعد اگه مرض قند گرفتم مردم میندازم گردن تو هااا حالا خود دانی

طاهی هم هیچی نگفت من هم کل شیرینی ها رو خوردم الان هم دو تا جوش رو چانه ام دراومده و یه جوش هم درست وسط ابرو هام در اومده شده خال هندی!!

حالا خاطرات تولد هایی که برام گرفتن

تولد دوسالگیم:تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

من که هیچی یادم نیست فقط تو عکسام من اینجوری افتادم: دهنم پر از شیرینی و دستام هم پر از شکلات و کاکائو و دور دهنم هم شکلاتی!!

تولد هفت سالگیم:تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

یادمه داشتم با بادکنک تو دستم بازی میکردم دیدم رضا(نوه ی دایی بابام اون موقع سه سالش بود) که کنارم نشسته بود با دستش تکونم داد تا نگاش کنم وقتی نگاش کردم دیدم محتویات دهنش رو قورت داد و به کیک اشاره کرد و گفت کیکه خوشمزه ست بخور من هم نگاه کیک کردم و جای چنگ رضا رو وسط کیک دیدم شوکه شدم و یدونه زدم تو سرش و هر دو مون گریه کردیم بابام هم شکار لحظه ها کرده بود از تمام مراحل عکس گرفته بود!!!

 

تولد شانزده ساگیم:تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

ایندفعه مامان و بابام به یه تبریک بسنده کردن البته هر سال بهم تبریک و میگنا!! اون سال 2تادختر عمو هام تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comو پسر خالم و خالم یهو شب اومدن خونمون و برام کادو آووردن پسر خالم کیک گرفت و خالم هم یه ادکلن برام گرفته بودتصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com و دختر عموم نسیم برام یه شال گردن آبی بافته بود و اون یکی دختر عموم برام یه بلوز گرفته بودتصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com شب خیلی خوبی بود کلی هم عکس گرفتیم منتها عکس ها خونه ی دختر عموم و پسر خالمه هی یادم میره ازشون بگیرم

 

پارسال هم روز تولدم با عزا هیچ فرقی نداشت خیلی روز بدی بود

امسال هم که خوب بود دیگه همون اول خاطرات رو گفتم

آهان

زهره روز 12 بهمن بهم زنگ زد پیشا پیش تبریک گفتتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com 13 بهمن هم سپیده زنگ زد بهم تبریک گفتتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

راستی من کادو میخوام از شما هاااااا. میدونید که من اصلا تعارفی نیستم و خیلی رک هستم یالا تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comکاااااااااااااااااااااادووووووووووووووووووتصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

 

نه شوخی کردم کادو نمیخوام

بای دیگهتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com


 
comment نظرات ()

 
آشنایی
نویسنده : یسنا - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

امروز میخوام از آشنایی با دوستام بنویسم:

آمادگی:
روز اولی که رفتم کلاس(مدرسه ی مصطفی خمینی تو شهرک الوند) دو تا دختر تپل لپ قرمزی دیدم خیلی مغرور رفتار میکردن روز بعدش دیدم نه بابا این جورا هم نیستن با هدیه و مهسا شدیم سه تا دوست صمیمیه جون جونی با مهسا که نگو جوری رفتار میکردیم که انگار خواهریم!

کلاس اول:
هفته ی اول که تو مدرسه ی مصطفی خمینی بودم تو همه ی کلاسها دنبال هدیه میگشتم آخرش هم یکی از دوستای همسایه اش گفت خونشون رفته تهران! مهسا هم از اون مدرسه رفته بود هفته های اول با عاطفه میگشتم بعد از یه هفته بابام منتقل شد دهلران(ایلام) ما هم اثاث کشی کردیم رفتیم اونجا 9 مهر بود من و بابام رفتیم مدرسه ی رقیه (س) ثبت نام کردیم روز اول خیلی خوب بود زنگ تفریح وقتی خورد من رفتم تو حیاط کل مدرسه از کلاس اولی ها بگیر تا کلاس پنجمی ها دورمو گرفتن و ازم حرف میکشیدن از کجا اومدی؟ بابات چی کارست؟ و....(تا دو سه هفته این وضع ادامه داشت) تا این که با صفورا دوست شدم دیدم روزای اول بد جوری از زهره بد میگه من هم رفتم با زهره دوست شدم ببینم واقعا راست میگه؟ بعد من و زهره و صفورا شدیم دوستای جون جونی البته با کل کلاس دوست بودما ولی با زهره صمیمی تر شدم طوری که وقتی خواستیم از دهلران بیایم همدان(اثاث کشی کنیم) نمیتونستیم از هم دل بکنیم بعد از اون با تلفن و نامه با هم ارتباط داشتیم الان هم نصفه شبا به هم تک میزنیم و اس ام اس بازی میکنیم آخه روزا که وقت نمیکنه داره برای رتبه تک رقمی پزشکی میخونه!!!(همین امروز هم تولدشه
تولد تولد تولدش مبارک
مبارک مبارک تولدش مبارک
الهی 999876874365983675487345687236984587365874897675986793479856

2358934875683768954759879467984689456884769856سال عمر کنی نیشخند

هفته ی اول که گذشت مامانم ازم خواست شماره تلفن معلمم رو ازش بگیرم من هم روز بعدش رفتم پیش معلمم و ازش خواستم شماره تلفنش رو بده خانوم دیناری هم وقتی داشت شماره رو مینوشت تو دفترم گفت ما همسایه ی شما هستیما میدونستی؟ من هم تعجب کردم گفتم نه! گفت اون خونه ای که برگای سبز از رو دیوارش ریخته بیرون خونه ی ماست(من اون موقع عزیز دردونه ی معلم بودم تو کلاس) بعد همون روز با معلممون اومدم خونه دیدم دو تا دخترش دم در دارن بازی میکنن ظهر سپیده دختر خانوم دیناری اومد دنبالم تا با هم بازی کنیم سپیده یک سال از من کوچکتره اما یه سال جهشی خوند الان پیش تجربیه ایشونم دارن برای رتبه تک رقمی میخونن(واییی عید امسال اومده بودن خونمون(خانوادگی هم معلمم(مامانش) هم سپیده هم خواهراش هم بابای سپیده هم عموش!) رفته بودن جوانرود برای اینکه به من هم سر بزنن اومدن خونمون یه روز موندن.(من تا وقتی که اونجا بودیم هر روز خونه ی معلممون بودم و با سپیده بازی میکردم بعضی وقتا مشقم رو هم همون جا مینوشتم بعضی وقتا که یادم میرفت مشق چی داریم از دوستام نمیپرسیدم آخه هم شمارشونو نداشتم هم خونشون دور بود میرفتم در خونه ی معلممون از خود معلم میپرسیدم!!!

دوم و سوم هم تو دهلران بودم با همون دوستا این دو کلاس رو (یعنی دوم و سوم) با یه معلم بودیم و تو یه کلاس! خانوم لته خیلی معلم خوبی بودن تو سال تحصیلی نزدیک 4-5 بار رفتم خونشون

کلاس چهارم:
مدرسه ی شاهد تو(صدف) همدان بودم تو هفته ای اول با آزاده و لیلا و شیما و مریم دوست شدم الان باهاشون در ارتباط نیستم

کلاس پنجم:
مدرسه ی علامه طباطبایی تو اعتمادیه ی همدان
روز اول زنگ اول همه ی بچه ها دورمو گرفتن گفتن تو راستی راستی 11 سالته؟ گفتم آره گفتن یعنی جهشی نخوندی؟ گفتم نه بابا باورشون نمیشد من 11 سالمه نه که خیلی ریزه میزه بودم بهم نمیومد! زنگ دوم خانوم بهمنی درس داد و ازمون درس پرسید و من به دلیل هوش فراوانی که داشتم!(چه از خودم تعریف میکنم)!!!! همه ی سوال ها رو جواب دادم(مثل الان نبودم که هر درس رو چهار بار بخونم تا حفظش بشم ) بعد از اون بهناز بهم پیشنهاد دوستی داد من هم قبولیدم بهناز میز دوم مینشست بهم گفت تنهام میای پیشم بشینی؟ من هم که حاضر نیست میز اول رو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم حاضر نشدم آخرش هم بهناز اومد کنارم نشست!تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

کلاس اول راهنمایی:
مدرسه ی غیر انتفاعی دانا
روز اول با فرانک دوست شدم که این دوستی دو روز بیشتر دوام نیاوورد بعد با دو تا نازنین و سوده و شقایق دوست شدم مامانم هم با ماماناشون دوست شد! بعد روابطمون با هم بیشتر شد..
سال دوم راهنمایی هم تو همون مدرسه بودم که با هما دوست شدم دو روز از دوستیمون گذشت که ما رو اردو بردن ملایر اون موقع هما خیلی شیطون بود و بازیگوش از دیوار راست میرفت بالا بر عکس من خیلی آروم بودم و بی سر و صدا اردو ملایر با هم رفتیم آقا من اصلا نمیتونستم باهاش کنار بیام بعد داشتیم نهار میخوردیم هما نوشابه رو پاشید روم من هم خیلی ازش عصبانی شدمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com و قهر کردم ولی این قهر چند ساعت بیشتر طول نکشید بعد دوباره با هم دوست شدیم من اون موقع یه کتاب حافظ داشتم (از این جیبی ها) توی اون شماره ی هما رو نوشتم اون کتاب رو تو اثاث کشی من گمش کردم تا همین خونه تکونی پارسال پیداش کردم عید زنگ زدم بهش دیدم مامانش گوشی رو برداشت سریع منو شناخت بهم گفت هما خونه نیست من هم گفتم بعدا زنگ میزنم تابستون بهش زنگ زدم کلی با هم حرف زدیم دیروز هم بهم زنگ زد بهش گفتم :یادته اولا نمیتونستم باهات کنار بیام؟ چقدر اذیت میکردی؟ گفت آره یادمه الان بر عکس شدم اینقدر آروم شدم که خودمم باورم نمیشه همایی که تا پارسال از دیوار راست بالا میرفت من باشم!
من هم گفتم: من هم برعکس شدم اون موقع خیلی خیلی آروم بودم اما الان خیلی شیطون شدم از دیوار که چه عرض کنم همه وقتی دنبالم میگردن رو درخت حیاط پیدام میکنن !!!! بعد چند تا از اون شیطونی های خطر ناکم رو براش تعریف کردم

سوم راهنمایی:
این بار هم مدرسه ام رو عوض کردم مدرسه ی شهید بهشتی اینجا با ملیکا و زهرا و فاطمه و فریبا دوست شدم

اول دبیرستان:
دبیرستان تربیت اعتمادیه
رفتم سر کلاس تک و تنها نشستم رو یه نیمکت دونفره با بیشتر هم کلاسی های کلاس پنجمم هم کلاس بودم
سمانه و الهه (این الهه ی بلاگ همه چیزستان نه هاا) مهرناز و.... داشتم با اونا سلام علیک میکردم که دیدم یه دختر چشم سبز اومد ازم پرسید میتونم بشینم؟ من هم گفتم بشین (این دوستی خیلی پر ماجرا بود) ازش اسمش رو پرسیدم گفت واحده چون من تا اون موقع این جور اسم رو نشنیده بودم هی اسمش یادم میرفت ازش تند تند میپرسیدم اسمت چی بود؟ ازش پرسیدم بچه ی کجایی؟ گفت همدان من گفتم من بچه ی ... هستم گفت اِ اِ اِ من هم بچه ی همون جام اما به همه میگم بچه ی همدانم! بعد ازش پرسیدم بابا و مامانت چی کارست؟ گفت:گفت بابام دبیر عربی دبیرستان بوده بازنشسته ست و مامانم معلم دبستان بوده بازنشسته ست تو شهر ... درس میداده گفتم اِ اِ از دختر عمو هام بپرسم ببینم معلم اونا نبوده مامانت. رفتم از دختر عمو هام پرسیدم گفتن نه بعد زن عموم پرسید اسم و فامیلش چیه من هم گفتم ... رحیمی زن عموم گفت آره معلم سوم دبستان من بوده زن دایی واحده هم دبیر دینی دوم راهنمایی ما بوده !!!!! روز بعدش رفتم به واحده گفتم که مامانت معلم زن عموم بوده و اینا بعد ازش پرسیدم شما با دکتر محمد رضا رحیمی نسبتی دارین؟ خندید و گفت آره داییمه من هم کف کردم (اون موقع دایی واحده آقای رحیمی رییس دیوان محاسبات و برنامه ریزی کشور بود الان هم پیشرفت کرده شده سخن گوی دولت میگم بزنم به تخته خوب پیشرفت کرده هاااا از شهرداری قروه تا سخن گوی دولت) چند بار رفتم خونشون به بهانه ی درس خوندن با واحده آلبومشون رو نگاه کردیم دایی ممدش(واحده به داییش میگه دایی ممد) جوونیاش خیلی لاغر بوده الان چاق تر شده نسبت به اون موقع هاش با واحده هم دو سال هم کلاس بودم اول دبیرستان و دوم دبیرستان (هر دومون رفتیم انسانی واحده علاقه داشت ولی منو اجباری فرستادن انسانی من میخواستم برم هنرستان) اگه بخوام اخلاق و رفتار واحده رو توصیف کنم فقط میتونم اینو بگم که عین احسان علیخانیه
سال 1387 دو بار اومد خونمون یه بار اومد خونمون تا نمودار های آمار رو بکشیم یه بار هم خودم دعوتش کردم خونمون یه روز مونده به ماه رمضون بود صبح رفتم میدان فردوسی دنبالش تا بیارمش خونمون آخه خونمون رو بلد نبود یه ربع منتظرش شدم دیدم نیومد گوشیم هم شارژ نداشت کارت تلفن هم نداشتم که بهش زنگ بزنم رفتم یه مغازه از تلفن اونجا بهش زنگ زدم دیدم خانوم خوابه بهش گفتم بدو یه ربعه منتظرتم یه ربعه دیگه خودشو سریع رسوند میدان فردوسی بعد با هم تا تپه ی حاج عنایت پیاده روی کردیم

سوم دبیرستان:
دبیرستان حجاب قروه ی سنندج
روزای اول با زهرا دوست بودم بعد به دلایلی با طاهره(وبلاگ من و داداشی) و آرزو و الهه(وبلاگ همه چیزستان) و ایکس عاشق(وبلاگ عشق هرگز نمیمیرد) دوست شدم البته اونا با من دوست شدنا بعدا طاهره بهم گفت چون قیافه ات به خر خون ها میخورد باهات دوست شدم یه ماه بعد به الهه پیشنهاد درست کردن یه وبلاگ رو دادم اونم قبول کرد بعد وبلاگ همه چیزستان رو درست کردیم . نزدیکای عید بود ما حس درس خوندن نداشتیم با طاهره مجله ی سروش نوجوان سال های قبل رو میخوندیم تو شماره ی 225 بود فکر کنم تو بخش گفت و گو بود؟؟دقیقا یادم نیست اسم طاهره رو دیدم دیدم نوشته طاهره الف چهارده ساله از قروه ی کردستان سریع نگاه تاریخش کردم دیدم بعله اون موقع من هم 14 ساله بودم بعد به طاهره نشونش دادم گفت آره اون موقع ها زیاد نامه مینوشتم بعد چند جای مجله رو نشونم داد که اسمشو رنگی کرده کرده بود دیدم بغل اسم طاهره اسم یه پسره یاشار ح هستش چند روز بعد پسر عموم سایت دوستاشو بهم معرفی کرد خیلی پز میداد میگفت این سایت اوناست خریدنش پولشون از پارو بالا میره(تو دلم گفتم برو بابا) بعد به پسر عموم گفتم خوبه از قروه سه نفر پیشرفت کردن بعد رفتم سایتشون دیدم سایتشون کامل نیست فقط اسمشونه و شمارشونو ایمیلشون بعد فرداش اون آدرس رو به طاهره دادم گفتم این سایت سه تا پسر قروه ایه که پیشرفت کردن بعد با هم خندیدیم یه روز من و طاهره و الی رفته بودیم کافی نت طاهره آدرس رو وارد کرد دید یکی از نویسنده های اون سایت همینیه که برای سروش نوجوان نامه مینوشته و من اسمشو بغل اسم طاهره دیدم . بهد بهار سال 88 با نویسنده حرفیدم بعد با هم دعوامون شد(اون پسره دوست پسر عموم بوده) بعد از اون حجتی خره هر روز به پسر عموم میگفته که دختر عموت هر روز میاد با هم چت میکنیم که همین حرفش باعپ شد من و پسر عموم با هم دعوامون بشه تو آپ قبلیم هم همینو گفتم....


چند هفته پیش بود بابام روزنامه ی همشهری گرفت خواهرم نسا که تازه باسواد شده روزنامه ی ضمیمه ی همشهری رو برداشت و شروع کرد به خوندن اسم روزنامه

ر اهـ نــ ـَـ مـ ا ی هـ ــَـ مــ شــ ــَــ ـهـ  ر ی
 بعد رو به بابام گفت بابا اول این روزنامه ی راهنمای همشهری رو بخون تا بدونی که چه جوری باید روز نامه ی همشهری رو بخونی!! کلی خندیدیمخنده

یه خبر دیگه جمعه ای که گذشت من آزمون گاج داشتم شنبه رفتم کارنامه ام رو بگیرم دیدم کارنامه های پیش انسانی رو میزه وسط سالن هستش بعد پسر ها دور میز جمع شده بودن داشتن کارنامه های خودشون رو با کارنامه هایی که اونجا بود مقایسه میکردن!تعجب! به یه پسری گفتم کارنامه هایی رو که اونجاست رو لطف کنین بدین به من عین این گیج ها نگام میکرد سرمو به حالت تاسف تکون دادم و به منشی گفتم اگه میشه کارنامه ی منو پیدا کنه بده آخه خجالت میکشیدم برم وسط پسرا و دنبال کارنامم بگردم منشی هم اسم و فامیل منو به یکی از پسرا گفت تا کارنامه ی منو پیدا کنه بده بعد دیدم پسره چشاش زد بیرون تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comو فکش افتاد در حالی که داشت کارنامه ی منو با کارنامه ی خودش مقایسه میکرد. کارنامه مو از دستش کشیدم بیرون و یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم پسره همچنان با دهن باز ازم دور شد بعد که نگاهم افتاد به کارنامه ی خودم خودم هم فکم افتاد!!! بذارید از رتبه ی کل شروع کنم تو کلاس و مدرسه رتبه ام تک رقمی شده بود تو استان رتبه ام دو رقمی شده بود تو کشور سه رقمی!!!!!!!!! تراز کلم هم سر به فلک کشیده بود!!
صفحه ی بعدش تو نمودار نمرات خام  که با خط شکسته معلوم شده یکی که وضعیت مطلوب داوطلب رو نشون میده یعنی وضعیت داوطلب باید اون جوری باشه یه خط شکسته ی دیگه که وضعیت داوطلب رو نشون میده وقتی نگام افتاد به نمودار چشام افتادن بیرون وضعیت من بالا تر از وضعیت مطلوبم بودن!!(اینم از خاصیت قروه ست دیگه وقتی ریاضی فقط دو تا از سوال هاشو جواب میدی میشی رتبه ی 2 تو مدرسه و کلاس!!! و تاریخ میشی رتبه ی 1 در شهر!!!)
بـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَعله
راستی یه تولد کوچولو و مختصر هم 14 بهمن برای خودم میگیرم اینو گفتم که کادو فراموش نشه وقتی میاید وبلاگم!!

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir   

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir
بای تا های

زندگی آنچه زیسته ایم نیست

بلکه چیزیست که به یاد می آوریم

تا روایتش کنیم......

گابریل گارسیا مارکز

 


 
comment نظرات ()