تولدم مبارک
هه چهار روز پیش تولدم بووووووود
مــــــــــــــــــــــبارکــــــــــــــــ باشـــــــــــــــــــــــــه
١٩ سالگیم
اگــــــــر بار گران بودیم رفتیم چـــرا جام مرا بشکست لیلی؟ :دی
سلام سلام سلام سلام
بچه ها به خاطر اثاث کشی یه مدتی نت نمیام
بعدشم شاید این وبلاگ رو حذف کنم!
اما بهتون سر میزنم
با یه وبلاگ دیگه به نت دوباره میام ،واسه همیشه نمیرم
خب شایدم رفتم اما بهتون حتما سر میزنم!
خب دیگه باییییییییی
آخی راحت شدماااااااااااا
ما هم رفتنی شدیم!
از قروه دیگه!
امروز اثاث کشی داریم
حالم مثل حال قناری ایست که میخواد از قفس بره بیرون!
یوووووووووووووووهووووووووووووووووو
خاطرات چند سال پیشم!
تو این چند سال دوستایی که طرفدار محسن و کیوان بودن خاطراتشونو نوشتن منم گفتم چه اشکالی داره منم یادی از اون روزا کنم و خاطرات خودمو بنویسم!
این بود که امروز از سر بیکاری نشستم تمام خاطرات خودمو با فیلما و برنامه های محسن و کیوان بنویسم +خاطرات خورده ریزم!
خب دیگه اگه مایلید بخونید لطفا کلیک رو ادامه مطلب فراموش نشه!
ادامه مطلببازم خواب دیدم!
پست قبل رو که خوندین؟خوبه...
خب میدونید که من چه بلایی سر دو نفر آووردم!روز بعدش بعد از سحری خوابیدم دیدم اون دو نفر اومدن میخوان سرم تلافی دیشب رو دربیارن منم که کاملا هوشیار باهاشون مبارزه کردم دیگه وقتی دیدن نمیتونن منو فریب بدن مبارزه ی تن به تن رو شروع کردن اول همون خوکی که من چشمش رو درآوردم دستشو مشت کرد و با فریاد طرف من دوید تا اون مشت رو حواله ی چشمم بکنه منم دستمو بردم جلو و با تمام قدرت مشتشو گرفتم و دستشو پیچوندم و بی دستش کردم!یعنی دستشو کندم!(پس چی !فک کردین من ببو هستم؟نه خیر من میتونم کاملا از خودم دفاع کنم! بعد با چند تا فن تکواندویی نا کارش کردم بعد اونی که میخواستم سرشو ببرم که از خواب پریدم تا منو دید فرار کرد تا بره بیانیه صادر کنه علیه من!
دیگه خودتون شاهد باشین من تو خوابم باهاشون کاری نداشتم خودشون شروع کردن!
خب دیگه بسه .دیگه نمیخوام حتی به صورت ناشناس هم اسمی از اون دو تا خوک آمریکایی بیارم یا خواباشو تعریف کنم......
دیشب هم خواب داداش کیوان رو دیدم!
خواب دیدم داریم میریم تهران تو ولوو نشستم و دارم بیرون رو نیگاه میکنم(رو صندلی ردیف اول دو نفره من تنهانشسته بودم!) سمت راستم که دو تا صندلی بود بابا و مامانم نشسته بودن و خواهرم نسا هم بغلشون بود دیدم یه پسر با لباس آبی اومد بین من و بابا اینام وایساد نیگاش کردم دیدم کیوانه نیدونم چرا داشت با بابام حال و احوال میکرد بعد اومد صندلی کنار من که خالی بود نشست منم از خجالت پا شدم رفتم پیش بابام نشستم بعد از چند دقیقه بابا و مامانم و نسا پا شدن رفتن جایی منم به کیوان نیگاه کردم گفتم آقا کیوان برنامه ی سلام بهارتون خیلی محشر بود چرا اینقدر کم بود؟ کیوان هم گفت:آره برای منم سلام بهار بهترین برنامه ای بود که اجرا کردم
بعد یهــــــــــــــــــــــــــو کیوان یه ســـــــــــــــــــــــــــــــــوتی گنده داد من نزدیک بود که بترکم از خنده به زور خندمو نگه داشتم حتی سعی کردم یه لبخند هم رو صورتم نیاد آخه طفلک خب غرور داره طفلک خب آبرو داره نباید آبروش اینطوری بره بعد منم خودمو زدم اون راه بهش گفتم از برنامه ی آفتاب گردون که رفتید برنامه ی دیگه ای ندارین؟گفت چرا اتفاقا" با بچه ها برنامه ریختیم یه سری بریم اسکی!
من:بعـــــــــــــــــله!!!!!
بعد یهو صندلی اتوبوس تبدیل شد به یکی از صندلی های بشقاب پرنده منم از شدت هیجان جیغ میکشیدم(همچنان سعی میکردم جلوی خندمو بگیرم) که از خواب بیدار شدم تا فهمیدم همش خواب بوده خودمو مجاز دونستم که دیگه جلوی خندمو نگیرم زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند!وااااااااااااای ترکیدم از خنده!
پ.ن:
موهامو کوتاه کردم!البته نه کوتاه کوتاه هاااا ده سانت فقط!
بعد از کلی التماس و خواهش و اینا مامانمو راضی کردم که فقط ده سانت کوتاه کنه!
آخه داشتم کلافه میشدم خیلی سخته موی بلند رو مرتب کردن و شستنش اینقده بدم میاد از موی بلند!اگه بعد از ماه رمضون عروسی پسر عموم نبود کلا کوتاش میکردم!حالا دیگه عروسیه و من دوس دارم رو عروسی من برم آرایشگاه موهامو مدل بدم!ناز بشم!
اگه برای مو کوتاه کردن فقط رضایت من شرط بود کلا از ته میزدم!کچل میکردم خودمو
متاسفانه رضایت مامانمم شرطه!
پ.ن:فک میکنید دیروز که منو مامانم رفتیم بیرون کیو دیدیم؟آها شما که نمیتونید حدس بزنید باید خودم بگم!
صاحب خونه ی 12 سال پیشمونو!یعنی من 6 سالم بود که مستاجر اون بودیم!
حالا فک میکنید در چه حالی دیدیمش؟گــــــــــــدایی!!!!!جل الخالق ایشون یه باب خونه در همدان !یک باب خونه در قروه و ...داره حالا اومده گدایی میکنه!
والله اگه من جاش بودم خونه ها رو میدادم اجاره و هر ماه هم کرایه ها رو میگرفتم به خودم زحمت کار کردن رو نمیدادم!
من میگم این گدا ها از ما بیشتر دارن تعجب نکنین!
بای
از خودم میترسم!
بالاخره دیدمش![]()
اِ اِ اِ همونی که دوس داشتم چشاشو دربیارم دیگه!![]()
تو جنگل داشتم قدم میزدم که رسیدم به یه کلبه ی چوبی رفتم توش
همه جاش پر از تار عنکبوت بود!منم که چندشم شد و هم ترسیدم!(از عنکبوت ترسیدم نه از چیز دیگه ای!)خواستم برم بیرون دیدم یه در کوچولو کنار در ورودیه بازش کردم دیدم تونله!تونله بالاش و کناره هاش از چوب پوشیده شده بود!فندک رو روشن کردم!
(جل الخالق فندک تو جیب شلوارم چی کار میکرد
!)(قابل توجه لباس خونه تنم بود! همون تی شرت کرمی و شلوار نارنجیم!همونی که جیب داره!(چه بی حیا شده بودم
!) و راه افتادم تو تونله!که رسیدم به چهره ی آشنا ولی چندش آور سریع یقشو گرفتم و چسبوندمش دیواره ی تونل! ساق دست چپمو گذاشتم زیر گردنش و فشار دادم گلوشو! چاقو ضامن دارمو درآووردم(یا امالم رضا چاقوووووووووو؟تو جیبم چی کار میکرد؟
) و با ظرافت خاصی قرنیه ی چشمشو قشنگ درآووردمو چسبوندمش دیوار!
بعد که خیالم راحت شد داره زجر میکشه ازش دور شدم
.....رسیدم به یه چهره ی آشنا و چندش آور دیگه ای!با یه حرکت سریع خوابوندمش زمین!زلفای سفیدشو گرفتم کشیدم عقب تا گردنش قشنگ کشیده بشه....زانوم رو هم گذاشتم پشت گردنش! بعد چاقومو از جیبم درآووردم و گذاشتم رو گلوش و
........
از خواب پریدم!اینقده غصه خوردم که واقعی نبوووود
!بعد نتیجه گرفتم که من که نباید از این کارا بکنم!یعنی چی آخه این کارا به یه دختر خانومه محترم
میاد؟نمیاد دیگه! پس نتیجه گرفتم که اونا رو واگذارشون کنم به خدا تا خدا حالشونو قشنگ بگیره اون دنیا! منم اون دنیا نیگاه کنم حالشو ببرم!
یه نتیجه ی مهم دیگه هم گرفتم که این بود!سحری زیاد میخورم بعدش نخوابم تا خوابای باحال نبینم!
چند روز پیش اخبار گفت که یه خرس رو گرفتن و بعد زبونشو بریدن؟شنیدین؟مامانم گفت وااااااااااااااااااای مردم چه وحشی شدن!منم گفتم مامان انگار این صفتشون مسریه!منم گرفتم!منتها جرات این کار رو تو خواب دارم نه بیداری!![]()







تقریبا یه ما پیش بود تو روزنامه ی یالثارات نوشته بود که (م.م)گفته ما ادامه دهنده ی راه شهدا کربلاییم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(یکی نیست بگه تو چرا تکلیف خودتو روشن نمیکنی؟یه بار از کسایی که تو روز عاشورا گند بالا آوردن ازشون دفاع میکنی یه بار میگی ادامه دهنده ی شهدا کربلایی؟)این حرفا رو پیش کسی بگو که نشناسدت! ....منم وقتی خوندمش تو دلم گفتم:oha...ohaیا به عبارت من:terrrrr hoo
!
خب میگی چی کار کنم!من وقتی اعصابم خرابه بی ادب میشم!
آهان یه چیزی یادم اومد!یه روز رفتم تو وبلاگ(آ.ح) یه مقدار نصیحتش کردم!بعد هر چی فحش بلد بودم دادم بهش بعد رفتم بقیه ی نظراشو خوندم فهمیدم که ای بابا گردافرید کجای کاری مودبانه ترین فحش ها رو تو دادی!![]()
ا
ینقده بدم میاد از بعضی از سوالای ضایع!مثلا من میام خونه طلا ازم میپرسه :ا اومدی؟ منم از حرص جواب میدم نه هنوز تو راهم فعلا نرسیدم به چهارراه!یا مثلا اون موقعی که بابا اینام کربلا بودن و من برای تعویض لباس میومدم خونه و بعدش برمیگشتم خونه ی عمو اینام دختر عموم زنگ میزد خونمون میپرسید گردافرید رسیدی خونه؟یا خونه ای؟ منم میگفتم خب خونم دیگه گوشی خونه رو جواب میدم!!
چ
ند روز پیش خاله اینام مهمونمون بودن بعد موقع رفتن پسر خالم به خالم گفت:مااااااااامااااااااااان کی میریم خونه؟همراه با ادا های دخترونه!اون یکی پسر خاله بزرگم گفت:با همون حالت!کیییییییی میری خونتووون؟ مجتبی تو پسریا چرا اداهای دخترونه درمیاری!بعد رو کرد به خالم گفت:خاله دلت خوشه مرد تو خونتون داری!
من فک کنم به خاطر اینکه شوهر خالم هر شیش ماه یه دفعه میاد خونه به خاطر همین پسر خالم بیشتر با خالم بوده رفتار هاش بیشتر دخترونه میزنه!ولی خب این دلیل نمیشه منم بابامو هر دو سه روز یه بار میبینم این دلیل نمیشه که فقط از مامانم تاثیر بپذیرم!با این حال من از بابام بیشتر تاثیر میگیرم تا مامانم!با بابام هم بیشتر از مامانم صمیمیم!به جرئت هم میتونم بگم که رفتار پسرونم بیشتر از رفتار های دخترونمه!مثلا از آشپزی و جارو برقی کشیدن بدم میاد(با اینکه هر روز انجامشون میدم و آشپزیم هم حرف نداره!)ولی خب دوس ندارم عوضش کار بیرون از خونه رو دوس دارم مثلا اگه قدم بلند بود میرفتم دانشگاه افسری میشدم همکار بابام!یا از خاله بازی من لذت نمیبردم تو بچگی!بیشتر دوچرخه سواری میکردم تو حیاط اداره ی بابام.دیگه این که از آرایش کردن متنفرم!به دلیل اینکه لوازم آرایش با پوستم سازگار نیست!از خیاطی که متنفرم!از گلدوزی هم همینطور!از گلسازی هم همینطور!اما سفالگری رو دوس دارم!با داس گندم چیدن رو هم دوس دارم!(یه بار که داشتم گندم میچیدم نزدیک بود آسیب برسونم به پاهای بابام!)از دامن پوشیدن هم بدم میاد وقتی مهمون داریم من سارافون میپوشم!خب راحت نیستم چی کار کنم؟(اما بیرون از خونه چادر میپوشم چون باهاش راحتم چادر ملی خیلی راحته!قبلا که چادر نمیپوشیدم فامیلمون این
جوری نیگام میکردن از وقتی چادر میپوشم و کلی ناز شدم این جوری نیگام میکنن
!)..چی کار کنیم دیگه ذاتا دوست داشتنی هستیم!
ورزش های رزمی رو خیلی دوس دارم
!ناگفته نمونه کمربند آبی تکواندو هستم!انشاالله اگر کمربند مشکی رو گرفتم میخوام در رشته ها ی جودو و ووشو و هاپکیدو هم آموزش ببینم!واسه کتک زدن شوهر آینده به درد میخوره!
اینم خواهرمه داره با ماشین گندم میچینه!
یه بار که تلویزیون رو روشن کردم دیدم یکی داره صحبت میکنه از سر بیکاری نشستم پای صحبتاش میگفت دخترایی که برادر ندارن با همسر آیندشون دچار مشکل میشن!نمیتونن با همسراشون کنار بیان!منو میگی؟نیشم تا بنا گوش
باز بود!
دیشب داشتم با خواهرم حرف میزدم یهو طلا گفت
گردافرید بی چاره شوهر آیندت!من:چرا؟
طلا:بدبخت میخواد چی بکشه از دستت!
من:من قطعا اگه وجود خارجی داشته باشه ازش فیلسوف میسازم!
(سقراط به جوونا گفته زن بگیرین!اگه زنتون خوب بود که خوشبخت میشین اما اگه بد بود عین من فیلسوف میشین!)
ها ها ها ها
![]()
یه جــــــــــــــــــــــــــک
مرد:زن چرا وقتی دعوا میکنیم تو عصبانی نمیشی؟
زن:خب خودمو کنترل میکنم!
مرد:چی کار میکنی؟
زن:میرم توالت میشورم!
مرد:چه ربطی داشت آخه؟
زن:آخه با مسواک تو میشورم![]()
خانوم های محترمه این روش رو بهتون پیشنهاد میکنم رو شوهراتون پیاده کنید قشنگ جواب میده ها!
منو خواهرمم دیشب دعوا میکردیم باهم طلا برگشت گفت یه کاری نکن برم توالت بشورماااا منم چون میدونستم وقتی اینو میگه محاله انجامش نده کوتاه اومدم!چون مسواک قشنگمو تازه خریدم!
بای بای!
ماه رمضون اومده خوش اومده!
سلام امروز با خاطره ی این سه روز ماه رمضون آپم:
پنجشنبه:بعد از خوردن سحری یه مقداری ورجه وورجه کردم
آرنج دست چپم خورد گوشه سنگ!(تو خونمون دور تا دور دیوار تقریبا یک متری نماش سنگه بالاش گچه)آخ اینقدر درد میکرد
دیگه از درد آرنج نتونستم سر پا وایسم .نبودید ببینید چه طوری به خودم میپیچیدم که
....هیچی دیگه تمام روز دستم آویزون گردنم بود!بعد عین بچه ی آدم تمام روز رو ورجه وورجه نکردم و آروم نشستم گوشه ی خونه و کتاب خوندم
! شب بعد از افطار هم مامان خربزه داد بخورم بازم چشمتون روز بد نبینه بعد از خوردن خربزه دور دهانم قرمز شد باد کرد اینقده میسووووووووووخت(اینجوری شدم لپ قرمزی
)(شانس ندارم که چیزایی هم که دوس دارم یا بهشون حساسیت دارم یا برام ضرر دارن!)
جمعه:
سحری یه لیوان شیر خوردم بعد یه بشقاب برنج با سبزی خوردم بعدش هم یه دونه خیار خوردم تا شب هم نه گرسنه شدم نه تشنه! از مامانم پرسیدم من حواسم نبود چیزی خوردم؟گفت نه چطور مگه؟گفتم اصلا گرسنم نیست! بعد از نماز صبح هم خوابیدم هوا سرد بود
منم حوصله نداشتم دوباره از تخت بلند شم پنجره رو ببندم همونجوری از رو تخت دراز شدم تا دستم برسه به دست گیره ی پنجره
آقا بازم چشمتون روز بد نبینه دستم سر خورد اگه دیر جنبیده بودم فکم داغون میشد!دستم سر خورد نزدیک بود چانم بخوره به کناره ی پنجره زود خودمو کنار کشیدم افتادم زمین سرم خورد به کناره ی تخت خواهرم
!صبح هم از خواب بیدار شدم دور خیز رو با وجود داداش محسنم دیدم!(خواستم بگم با اجرای خوب داداش محسنم دیدم .دیدم که طفلک نمیزارن دو کلمه صحبت کنه بچه!یه سلام و خداحافظی میگه فقط!)مهمونشون دوتا خواهر بازیگر بود شیرین صدق گویا و نگین صدق گویا(همون شیرین بینا!) تو اولین فیلمی که هر دوشون بازی کردن گفتن نمیشه دو تا صدق گویا پشت سر هم نوشته شه یکی تون باید فامیلیشو عوض کنه شیرین هم فامیلیه شوهرشو گذاشته رو خودش!(بینا) ...داداش محسن به سرش اشاره کرد گفت این کچل شدنم کار پویانه![]()
خب بگذریم بعد از دور خیز هم فیلم های مه و دنیای گمشده(فیلم ترسناک ) رو دیدیم بعد هم منو خواهرم برای تنوع یه مقداری کتک کاری کردیم
دقیقا همینجوری همدیگرو میزدیم!دعوای اینا رو دیدید دعوای منو خواهرمم دیدید!بــــعد همینجوری علاف بودیم تا شب
. موقع دیدن فیلم ملکوت خواهرم راننده ی محمد رضا شریفی نیا رو دید گفت ا گردافرید این همون گوینده ی رادیو نیست که باحال صوت میزد؟
گفتم :آره
گفت اسمش چیه جمشیدی بود؟ گفتم منوچهر آذری بود اسمش!جمشیدی کجا بود؟
شنبه:
امروز هم برای اینکه عین دیروز گشنم نشه همون خوراکی های دیروز رو خوردم!برنج و سبزی و خیار و شیر!کلی هم مسخره بازی درآووردیم
منو خواهرم بعد هم که حوصلم سر رفت اومدم نت
!

پ.ن:میگم اگه این ماه رمضون این طوری پیش بره یعنی هر روز یه بلا بیاد سرم دیگه فک کنم نرسم به روز عید فطر!(یعنی تا روز عید فک کنم مرده بشم
! نیدونم چرا تازگیا همش به فکر مردنم! گمونم دو سه تا همسن هام تو فامیلمون مردن اینطوری شدم!)خلاصه برای محکم کاری میگم حلالم کنید دیگه!
پ.ن:آهان یه چیو یادم رفت بگم:الان دستم خوبه خوبه درد هم ندارم اینو گفتم تا زیاد نگرانم نشید!
پ.ن:بچه ها من جواب همه ی نظراتی که میزارید زیر همون نظر میدم اگه مایلید برید بخونید!
پ.ن:دیشب ملکوت رو دیدین؟آقا خدا پدر این رضا رویگری رو بیامرزه دقیقا حرف دلمو زد....به نیما شاهرخ شاهی گفت که موهاشو مرتب کنه...یعنی من میخواستم اگه دیدمش(شاهرخ شاهی رو) محکم بگم که بابا این چه وضع موه
؟آخه یه شانه بگیر دستت بکش رو موهات
که ....آقای رویگری زحمتشو کشیدن دیگه!
اگه آقای رویگری نمیگفتن خودم میرفتم ولنجک در خونش یا میرفتم مجتمع خلیج فارس کافی الی شو پیدا میکردم یه شانه میذاشتم کف دستش تا موهاشو شانه کنه!
پ.ن:به دلیل اینکه اعصابم زیادی خورد نشه
ادامه مطلب خشونت آمیز
پست قبل رو پاک میکنم!
پ.ن:من میگم خواهر کوچیکم که فقط هفت سالشه خیلی دختر عاقلیه شماها نگید نه بااااور کنین وقتی همه روزه ایم برای نهار خوردن میره آشپز خونه در رو میبنده بعد نهارشو دور از چشم ما میخوره!الهی فدات شم آبجی نازم![]()

چند تا عکس+ماجراهای خودم!
چند تا عکس گذاشتم!
عکس داداش محسن (محسن کچل با عینک بامزش و...!)منم از این عینکا میخوام!
میخوام دکوری بزارمش تو قفسه ی کتاب هام!(جلیقش رو دیدین پوشیده بود؟ عین یاور!)
عکس حمید شریف زاده(علی صبوری فاصله ها)دیدید گفتم اسمش حمید شریف زادست!(حس شیشم قوی ای دارم دیگه!!)عکسش تو مجله ی کانون خانوادس!
یه سوال:روتختیم خوشرنگه؟
فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردا نوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت:
پ.ن:امروز همون طور که میدونید ١٧ مرداده!
ماجراهایی داشتما صبح رفتم پیش مشاور!
ادامه مطلب لفا"------------->
ادامه مطلبانتخاب رشته+ چیزای عجیبه دیگه از خودم!
مامان:گردآفرید بیشتر رشته ها ی همدان و شهرای دور اطراف رو انتخاب کن!
من:باشه!
مامان:راستی رشته های دانشگاه کردستان رو هم انتخاب کن!
من:چیییییییی؟
همینم مونده!
مامان سوسک و مورچه و مارمولک و عنکبوت و زنبور هزار جک و جونور بندازین جونم بعد منو بچلونین و بعد بکشین و رندم کنین و محکم بپیچین لای پارچه و محکم بکوبونین در و دیوار بعد هم قبرم کنین من نمیرم کردستان!(همین دو سالی که یه گوشش(قروه) نشستیم واسه هفت پشتم که هیچ واسه هفتصد پشتمم بسه!)
*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*^%*%*%*%*%
طلا:مامان اگه به گردآفرید خوابگاه دادن که هیچ اگه ندادن و خونه براش اجاره کردین منم میخوام برم پیشش باهاش زندگی کنم!
من:وااااااااای مامان [وحشتناک]من میخوام برم یه شهر دیگه تا از شر این(طلا)خلاص شم اینم میخواد باهام بیاد؟نمیخوام!
%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%
من و طلا در حال فیلم دیدن(فیلم ترسناک میدیدیم فیلم شب مردگان!)
پسره در حال فرار از بالای نرده ها پرت شد افتاد تو دره طوری که هر کس نگاه میکرد فک میکرد الانه که طرف گردنش بشکنه!
من:واااااااای چه باحال افتاد تو دره!منم میخوام!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه فیلم دیگه هم داشتیم میدیدیم(مکعب ٢) آدما تو یه سری مکعب گیر کرده بودن میخواستن برن بیرون اما نمیتونستن یه چیزی تو مایه های اره!
من:اِ منم میخوام تو این مکعبا گیر کنم
اما نمیرم!(یعنی مرده نشم!)
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه روز دیگه در حال دیدن فیلم نفرین شده:
دختره داشت تبدیل میشد به گرگ بعد ناخونای تیزش زد بیرون منم اینقدر خوشم اومد
! طلا بعد از تموم کردن فیلمه مسخره بازی درمیاوورد ادای دختره رو درمیاوورد که شده گرگ بعد نگاه دستاش میکرد انگار که ناخونای اونم داره میزنه بیرون منم صدامو کلفت کردم و با صدای بلند گفتم:وااااااااااااااااااای چه باحال!منم میخوام!
*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*%*
مامان:ما داریم میریم خونه ی زن عموت بعدش هم با نسا میریم پارک تو هم میای؟
من:نه خودتون برید
طلا:وایسید من میام!گردافرید امروز چهارشنبست هاااا نمیخوای از شبکه ی جام جم برنامه ی کیوان رو ببینی؟امروز یا دوستان رو میده یا به رنگ رویا رو هاااا!
من:اِ راس میگی
وایسید منم بیام(ما ماهواره نداریم عمو اینام دارن!)
تند تند حاضر شدم چون ۵ دقیقه ی دیگه برنامه شروع میشد بعد وقتی از تاکسی پیاده شدم رفتم تو پیاده رو پام رفت رو پوست موز و پهن شدم وسط پیاده رو
!(چادر هم پوشیده بودم )دیگه تصور کنین که چه افتضاحی به بار اومد طلا بعدا بهم گفت دو سه تا پسر داشتن ریسه میرفتن!از بس باحال سر خوردی!![]()
من:باید ازم ممنون هم باشن که دلشونو شاد کردم!![]()
بعد هم وقتی رسیدیم خونه ی زن عمو اینام هر چی زنگ زدیم در رو باز نکردن
!آخرش هم فهمیدیم خونه نیستن!(رفتیم پارک!)![]()
اِاِاِ دیدین من شانس ندارم؟ خوردم زمین آبروم رفت آخرش هم نرسیدم به برنامه!
***************************************************
من دیروز دیدم نمک دون ها خالیه خواستم پرشون کنم هر چی زور تو بازوم داشتم صرف کردم تا بلکه این در نمکدون رو باز کنم نشد
من:اهه اوهو ایییییییی مامان در نمک دونه باز نمیشه بیا بازش کن
خواهرم اومد(طلا) نمکدون رو ازم گرفت نمکدون رو گرفت تو مشتش و انگشت شصتش رو گذاشت زیر در نمکدون و یه فشار کوچولو بهش وارد کرد در نمکدونه پرت شد هوا!
من رو میگید دهن و چشام باز مونده بود! به جان خودم ماتم برده بود!
مامانم گفت بدبخت حالا هی بگو اییییی این چه غذاییه پختین و من نمیخورم و میل ندارم و....!اندازه ی خواهر کوچیکت هم زور نداری!
من:باشه از این به بعد غذا میخورم!
**********************************************************
خودتون میدونید که هر آدمی دو رو داره یه روی مهربون و بی آزار یه روی بی رحم و عصبی! که وقتی میخواد اون روی آدما بالا بیاد خودذه آدما میگن: داره اون روی سگم بالا میاد هااااااا
منم دقیقا همین طور هستم همیشه مهربون و ....اما خدا نکنه کسی لجمو دربیاره اخلاق سگم بالا میاد میشم آدمی عین سعیده فاصله هاااا!
مثلا مامانم شام سوپ بزاره من لج میکنم غذا نمیخورم!
یه شب مامانم شام سیب زمینی آب پز گذاشت من لج کردم غذا نخوردم!
صبح فرداش هم که بیدار شدم صبحانه؟بی خیال بابا!حسش نیست!
نهار چی داریم مامان؟ برنج داریم با خورشت کدو!
من:مااااااااااماااااااااان من دوس ندارم چرا خورشت کدو گذاشتی؟من نمیخورم!
شام:مامان شام چی داریم؟ املت!
من:مااااااااااماااااااااااان من املت دوس ندارم! حداقل یه تخم مرغ برام نگه میداشتین برای خودم نیمرو درست میکردم!
شام هم نخوردم !!!!!
طلا:گرسنه نیستی؟....من:نه!
باور کنین یه روز کامل هیچی نخوردم! به جز آب! اصلا گرسنم نبود!
******************************************************
پ.ن:آقا من فیلم ترسناک میخوام نیگا کنم میخوام وقتی فیلمه تموم شد شب کابوسشو ببینم میخوام وقتی اسمش میاد موهام سیخ شه شما همچین فیلمی سراغ دارید آیا؟ من که هر چی فیلم ترسناک دیدم هیچ کدومشون ترسناک نبودن واقعا! اسمشونو گذاشتن ترسناک!!!اَه اَه
از وقتی جنایات ریگی رو دیدم دلم یه جوری شده دیگه از فیلما نمیترسم چون معتقدم وحشتناک تر از جنایات ریگی نیست دیگه!
البته به جز یه فیلم اونم فیلم مصائب مسیح ساخته ی مل گیبسون!(این فیلمه بد جور تو روحیه ام تاثیر بد گذاشت تا یه هفته غذا از گلوم پایین نمیرفت فیلمه ترسناک نبود وحشیانه بود!
پ.ن:تا الان دقیقا سه بار حیثیتم تو این شهر رفت!
پ.ن:آخ جون ماه رمضون داره میاد!من عاشق ماه رمضونم!دلایل زیادی داره همین عشق ماه رمضون بودن دیگه اما یکیش اینه که من از غذا خوردن راحت میشم!
پ.ن:من همه ی روز هام یه جورایی ماه رمضونه!غذا کم میخورم!
مامانم میگه مگه روزه ای چیزی نمیخوری؟ میگم آره روزه ی بدون نیت!
واااااااااااییییییییییی کنکور قبول شدم!
![]()
جـــــ
ـــــیغ جــــــ
ـــیغ جـــــ
ــــــــــیغ بنفـــــ
ـــش
یوهو ای خدا ممنونتم
همین الان از سایت سازمان سنجش خارج شدم وقتی دیدم مجاز به انتخاب رشته هستم از خوشحالی اشـــــــک شـــــــــوق ریختم
ای خداااااااااااااااااااااااااا باورم نمیشه
خدا یا عاشقتم
بابا عاشقتم 
مامان میمیرم برات
به خدا اصلا باورم نمیشه الان صورتم خیسه از اشـــــــــک! طلا اول گفت بعد از ساعت ١٢ برو تا زود بدونی قبولی یا نه منم الان وصل شدم مامان اینا خوابن دلم نمیاد بیدارشون کنم اما میخوام یه یادداشت بزارم براشون!که"مــ
ـژدگــــــانـــ
ــی بــــ
ــدیـــ
ــن کــ
ــــه دختــ
ـــر چلــــ
ـمنتون کنکـــ![]()
![]()
![]()
ــــووووووووور قبـــــ
ـــول شـــــ
ــد!"![]()
یه ساعت پیش از در و دیوار خونه آویزون میشدم و با لحن هندیا (خیلی سوزناک) میگفتم اگه کنکور قبول بشم خونه رو روسرتون خراب میکنم(از شدت شادی!!)...آه.. الان خیلی دلم میخواد که یه قدم بردارم طرف چپ تا روبروی در اتاقم باشم بعد بدوم طرف دیوار حال بعد ازش برم بالا و یه معلق طرف پشت سرم بزنم تو هوا اما حیف که شبه نمیشه چل بازی درآوورد![]()
آخ نمیدونید که چقدر دعا کردم!![]()
بای من برم یادداشت رو بنویسم بعد بخوابم

پ.ن:خواستم صبح زود بلند شم تا واکنش بابا رو بعد از خوندن این یادداشت ببینم آخرشم خوابم برد!بابام هم یه یادداشت روش برام نوشت خیلی خوشحالم که بابامو خوشحال و راضی میبینم!
فک کنم امروز....لپ تاپ.....!آخه هیچ وقت نشده بابام زیر قولش بزنه!
پ.ن:به مامانم گفتم شیرینی خامه ای بگیره گفت که نه شما نمیزارین تا عصر بمونه تا باباتون هم بخوره شیرینی رو عصری میگیریم!منم گفتم باشه پس برام کاکائو بخر رفته برام یه کاکائو تلخ خریده! من میگم میخوام خودم بیام بخرم گوش نمیده که میگه نه بگو خودم میرم میخرم برات!
پ.ن:اینم خودمم که مخلص خدا و بابا و مامانم هستم!
پ.ن:این نقاشی رو هم آقا محمد رضا زحمتشو کشیدن!(یه شاخه نیلوفر)
واقعا ممنون
پ.ن:برای اینکه مجاز شدم برای انتخاب رشته بابام شیشصد هزار تومن ریخت تو حسابم! بای بای 


رانندگی من!
خب امروز میخوام یه پست بنویسم در باره ی رانندگیم
من اول دبیرستان بودم که عشق رانندگی شدم
دوم دبیرستان بودم که بابام ماشین خرید چون میدونست که عشق ماشینم یه بار گذاشت من پشت فرمون بشینم و ماشین رو از پارکینگ بیارم بیرون بعد از نیم ساعت موفق شدم ماشین رو بدون هیچ خسارتی بیارم بیرون اما چشمتون روز بد نبینه! بعد از بیرون آووردن ماشین افتادم تو سرازیری ماشین رو نزدیک بود بکوبونم به تیر چراغ!!که خوشبختانه به خیر گذشت!
یه بارم رفته بودیم خونه ی خالم اینا بابام گفت پشت فرمون بشین و از کوچه درش بیار ماشینو منم از خدا خواسته پشت فرمون نشستم ماشینو روشن کردم بعد یهو هول شدم ماشینو انداختم تو جوب!
یه بار هم که ما ماشینمونو فروختیم و بی ماشین شدیم پسر خالم ماشینشو گذاشت در اختیارم و منم نامردی نکردم ماشینو بردم بالایه تل سیمانی که جلوی خونشون بود!
بعد از اون دیگه چیزی نشد چون دیگه نه ما ماشین داشتیم نه فامیلمون بهم ماشین داد
بخوام میدنا پسر خاله هامو میگم اما عمو هام جرات نمیکنن بهم ماشین بدن!
پ.ن:آه ما خونوادگی بعد از اثاث کشی از این خونه باید یه سر بریم کمپ ترک اعتیاد!(آخه همسایمون تند تند میکشه ما هم ناخواسته به بوش معتاد شدیم! یه روز بوش نمیاد بدن دردی میگیریم که نگو!(نه که بوش نیاد ها بوش که همیشه ی خدا میاد از صبح ساعت ۴ یا ۵ بگیر تا ساعت ١٢ شب! بقیش هم که خوابیم نمیفهمیم شاید اون موقع هام بکشه!)
پ.ن:آخرش دیدمشون!فیلما رو میگم دیروز صبح که بیدار شدیم بعد از مرتب کردن خونه نشستیم فیلمای زنده و بی ریا با ارژنگ و بردیا و فیلم کرکس رو دیدیم بامزه بودن(داش محسنم توش بازی کرده بود!)فیلم زندگی شیرین رو هم نیگاه کزدیم مشتاق بودیم فیلم اره رو ببینیم که با خواهرم تصمیم گرفتیم فیلم اره رو بعد از فاصله ها ببینیم در حالی که چراغا خاموشه!این تصمیم رو هم عملی کردیم فیلمه رو دیشب نیگاه کردیم و حالشو بردیم بعد من در حالی خوابیدم که انگشت شست دست راستم پوست نداشت!الانم دور ناخنم میسوزه!
آقا اولش که فیلمو نیگاه میکردیم من برای تغییر جو هی میگفتم هیییی طلا یه چیز وحشتناک!میدونی وحشناک تر از این فیلمه چیه؟طلا هم میپرسیدچیه؟منم میگفتم اون چیزیه که الان رو صورت منه!طلا:چی رو صورتته؟من:جووووووووووش! طلا:مسخره وحشتناک تر از این فیلمه سوسکه!
فیلمه رو نیگاه میکردیم هر پنج دقیقه یه دستش میکشیدیم رو بازو ها و دستامون تا موهایی رو که سیخ شده بودنو بخوابونیم! بعد از فیلم دیدیم خوابمون نمیبره فیلم کرکس رو انداختیم تا یه خورده به دستشویی رفتن و مکالمه ی نمک و فلفل محسن بخندیم تا بلکه حال و هوامون عوض بشه تا یه خورده راحت بخوابیم! آقا بیشتر از من خواهرم ترسیده بود همش کابوس میدید! منم خواب بد دیدم ولی خوابم به اندازه ی خواب طلا وحشتناک نبود!(چرا؟چون عاشق ترسیم منو خواهرم دوس داریم خواب وحشتناک ببینیم!)
پ.ن:برام شایعه درست نکنید فعلا که برای خونه در نوبت هستیم!ببینیم کی نوبتمون میشه اگه ند هفته ای آپ نکردم بدونین که اثاث کشی داریم!
پ.ن:آه آه آه آه
پ.ن:بیشتر پی نوشت هام شبیه پسته تا پی نوشت!از این به بعد من به پی نوشت هایی که طولانیه میگم پست!
بای!
...؟!
تو خونمون جشن گرفته بودیم!(جشن میلاد یکی از امام ها بود دقیقا یادم نیست کدومشون)
یه مردی میکروفون گرفته بود دستشو داشت مدیحه میخوند مهمونا هم داشتن دست میزدن (تو حیاط کوچیکه نشسته بودیم حالا نمیدونم چرا نرفته بودیم حیاط پشتی که بزرگتره یا تو خونه
!بگذریم) روبروم بابام نشسته بود و داشت دست میزد بغل دستش هم یه پسری نشسته بود که قیافش بد جور آشنا میزد
!ولی پسره دست نمیزد! بعد از تقریبا یه ربع فسفر سوزوندن فهمیدم که اِ این که داداش کیوانمه! خیلی دلم میخواست برم ازش یه سوال بپرسم و یه موضع رو بهش بگم که اون موضوع دقیقا یه هفتس ذهنمو مشغول کرده که بره اون موضوع رو به داداش محسنم بگه!
خیلی دلم میخواست برم بهش بگم ولی روم نمیشد!همش هم این طوری نیگاش میکردم!(
)
آخرش دلو زدم به دریا و رفتم پیشش
موقع حرف زدن کلی به تته پته افتادم آخرش گفتم !آقا کیوان شما وبلاگ دارین؟ گفت :نه! گفتم :اِ پس اون وبلاگ ساکت اف مال شما نیست؟ گفت نه.بعد از کلی حرف زدن گفتم :بابا خودتون تو وبلاگتون نوشته بودین که تنکابن قبول شدین و اینا بعد گفت اون وبم رو هک کردن یکی دیگه زدم گفتم :وا پس چرا میگین وبلاگ ندارین؟
چیزی نگفت پا شد رفت تو خونه تا آب بخوره!منم عین ...
دنبالش پا شدم رفتم تو آقا کیوان میشه یه چیزی بهتون بگم برید به آقا محسن بگین؟ داشت لیوان آب رو سر میکشید با حالت چشمش گفت بگو:منم گفتم به آقا محسن بگین.......
به آقا محسن بگین...
شلوار بندی نپوشه آخه اصلا بهش نمیاد
بعد موهاشو به طرف بالا ژل نزنه آخه اونجوری قیافش خیلی ضایع میشه
!منم اون جوری میبینمش احساس میکنم دیگه عین داداشم نمیدونمش!
کیوانم گفت باشه حتما بهش میگم!
بعد رفت تو حیاط منم تو خونه بودم رفتم تو حیاط پشتی تا در رو باز کردم چشمم به جمال دریا روشن شد چقدر قشنگ و بزرگ بود بعد از تموم شدن جشن که دیگه شب شد من و دختر دایی کوچیکم (لعیا)همینی که عکس هندونه خوردنشو گذاشتم تو پست پایینی! رفتیم تو بالکن حیاط پشتی خوابیدیم
!که ساحل هم حساب میشه! چون شبا دریا مد میکنه آب تا زیر بالکن اومده بود! صبح که از خواب بیدار شدم دیدم اِ لعیا پیشم نیست!
ترسیدم با خودم گفتم یه وقت نرفته باشه تو آب خفه بشه دور از جونش دیدم رفته پایین پله ها رو شن ساحل خوابیده نگو دیشب از پله ها رفته بوده پایین تو آب خوابیده بوده الان آب رفته پایین تازه دیدمش
!(ترو خدا مسئولیت پذیریمو دارین؟)
رفتم بغلش کردم بردمش تو خونه رو تختم خوابوندمش بعد هم حاضر شدم تا برم صدا و سیما آخه برنامه دو ساعت دیگه قرار بود بره رو آنتن!منم باید میرفتم سر کار خوب تا گریم میشدم و یه مقدار تمرین میکردم خب طول میکشید دیگه! سوار ماشینم شدم(مدل ماشینم دقیق یادم نیست فقط امیدوارم بنز GLKبوده باشه
!)
دم در صدا و سیما بودم که دیدم سونامی شد!موج های گنده گنده میومد طرفم بعد همه ی کارکنان صدا و سیما دویدن بیرون تا یه وقت غرق نشن بعد که نگاه کردم دیدم اِ ساختمون صدا و سیما رفت زیر آب! بعد هم داداش محسن و دیدم که با ماشین 206 اومد دنبال کیوان کیوان هم اون لحظه یه نکته ای رو یادآور شد گفتش به نسا آب لوله کشی نده آب رو اول بجوشون بعد بزار سرد بشه بعد بهش بده منم اون لحظه موندم که آب خوردن نسا چه ربطی به کیوان داره؟
بعد کیوان و محسن فرار کردن تا نرن زیر آب منم که از ترس خشکم زده بود قدرت تکون خوردن نداشتم چه برسه به این که فرار کنم که یهو سارا رسول زاده اومد و دستمو گرفت و کشید تا نرم زیر آب یه وقت! که یهو یه اتفاق خیلی بدی افتاد
! بگم چی
؟ خب معلومه دیگه از خواب بیدار شدم!
پ.ن:الان که دارم آپ میکنم مامانم ژله بهم داده تا بخورم منم چون دارم آپ میکنم و مشغولم دیر به دیر میخورم الان هم که گرم شده از حالت جامد بودن دراومده و مایع شده! و گرم
!اَه حالم بهم خورد...مامان من ژله نمیخورم
!مامان:چرا؟بعد از دیدن ژله:
!
پ.ن:الان خواهر کوچیکم عین این آفریقایی ها موهاشو ده تا گیس کرده و داره دور خودش میچرخه! میگم نسا یکی در میون موهاتو طلایی کن!
پ.ن:اینقده دلم تنگ شده برای دوچرخه سواری و اسکیت سواری
پ.ن:الان دقیقا در همین حالتم هی میرم نهار میخورم میام دو کلمه مینویسم بعد مامان میاد دنبالم تا برم نهار بخورم منم یه قاشق میخورم بعد میام دو کلمه مینویسم!
پ.ن:نظرات بلاگفایی ها بالا نمیاد که بهشون بگم من آپم
پس من همینجا میگم که دوستان گرامی بلاگفایی من آپ کردم!
دو سه تا عکس هنری انداختم میخوام حدس بزنید که از چی عکس گرفتم!
بای!
قاطی پاتی
+من:الهی قربونت برم نسای من!
-نسا:آجی گلم خیلی دوست دارم
+:الهی فدات شم 


عروس عموم که من بهش میگم زن داداش(چون به پسر عموم میگم داداش):نسا اگه خواهرت ازدواج کنه تو چی کار میکنی؟
-:گردافرید ازدواج نمیکنه
میخواد وقتی بزرگ شد کار کنه برای من پول در بیاره!
نتیجه:حرف راست رو از بچه بشنو!
**********************************************************
+:طلا به شوخی هم نباید فحش بدی
اون دنیا کسایی که فحش میدن شبیه سگ میشنا!
-طلا:این مرتیکه ی بیشعور (همسایمون)هم یه دقیقه اون مواد کوفتی شو ول نمیکنه بابا به خدا خفه شدیم از بوی چــــــــــــــــــــــیزش

(اون کلمه سانسور شد به جاش چیز گذاشتیم!)
+:کثافت مگه قرار نبود فحش ندی!
(اِ)
نتیجه:یادت باشه چی گفتی!
**********************************************************
+محدثه مثلا تو مجری یکی از شبکه های ماهواره ای هستی! من و طلا هم خواننده هستیم با ما مصاحبه کن ببین اول یه چیزی بگو بعد از ما تشکر کن که اومدیم به برنامتون خب؟
-باشه ضبط کن
+سه دو یک ضبط میشه
-به نام خدا .....شنوندگان عزیز امروز هم با یکی از برنامه های خوبمون در رابطه با..هاهاهاهاهاها هرهرهرهرهرهر هی هی هی هی
من(
) طلا(
) محدثه(
...
)
نتیجه:از خودت هیچ وقت تعریف نکن مخصوصا وقتی برنامه ی زنده داری!
**********************************************************
من خونه ی زن داییم نشسته بودم داشتم رمان من محکوم میکنم رو میخوندم این رمان از زبون یه پسره که تو سالهای 1330 تو تهران زندگی میکنه بعد اتفاقات زندگی شو میگه بعد شخصیت های داستان به زبون غلیظ تهرانی اون موقع حرف میزدن مثلا به تهران میگفتن تهروون به شمیرانات میگفتن شمرون به قبرستان میگفتن قبرستون خلاصه الف ها رو به واو تبدیل میکردن من هم رمان میخوندم هم به حرفای مامان و بابام گوش میدادم
بابام:نه بابا اون موقع ما خونمون صدف بود
مامانم:نه خیر اون موقع تازه میخواستیم از صدف بریم اعتمادیه!
من :نه خیرم اون موقع تو خونه سوزمونی مینشستیم!
بابام
مامانم
داییم
زن داییم
من
رمانه بد جور روم تاثیر گذاشته بود! منظورم خونه های سازمانی بود که اداره ی بابام بهمون داده بود! (خونه سوزمونی!!!!!)
نتیجه:
**********************************************************

__________________________________________________________________
بی ربط نوشت:
من میگم اسم واقعی علی صبوری ،حمید شریف زاده ست آخه خیلی بهش میاد!
عکس
سلام آپ این دفعه ام عکسه!
امروز زن داییم و دخترش اومدن خونمون آخه رفته بود خونه ی باباش تا بهش سر بزنه تا اومدن همه ریختیم سر دختر داییم خیلی دختر بانمکیه آخه! مامانمم هم یه هندونه برید داد دست دختر داییم .دختر داییم هم باید میدیدید چطور هندونه میخورد!فقط من به گذاشتن چند تا عکس اکتفا میکنم!
اگه جلوشو نمیگرفتیم پوست رو کلا میخورد! اینم هندونه بعد از خوردن لعیا!تمیزش کرده تازه قسمتی از پوست رو هم خورده!با اون دستای لوچش به در و دیوار دست زد همه چیو لچ کرده از صورت من گرفته تا دستگیره ی در اتاقم!
سیزده بدر امسال بود با خانواده ی عمو اینام رفتیم دشت یکی از روستاهای اطراف من یه ملخ دیدم عین چوب خشک بود ازش عکس گرفتم!اینم عکسش
بعد از اون ده اردیبهشت بود بازم با خانواده ی عمو اینام رفتیم دشت یکی از روستاهای دیگه اون جا منو بابام رفتیم کوه نوردی آقا وقتی از کوه بالا میرفتیم بالا ملخ ها محکم میخوردن دست و پا و سر و صورتمون خیلی هم چاق بودن وقتی میپریدن تو هوا چند بار ملق میزدن بعد که مینشستن زمین نمیتونستن تعادلشونو حفظ کنن رو زمین قل میخوردن بعد که ثابت وایمیسادن دوباره میپریدن و روز از نو روزی از نو!اینم عکسش!(یه بار نزدیک بود دو سه تاشونو ببلعم!)
ماشالله چقدر چاق شدن ایناااااااا ایکاش منم اندازه ی اینا چاق میشدم!
خودخواه!
تازگیا به این نتیجه رسیدم که من چقدر خودخواهم
!نه ...تازگیا خود خواه شدم!خودخواه نبودم که!
تازه این که چیزی نیست کسای دیگه ای رو هم که دوست دارم بر مبنای همین خودخواهیمه!
مثلا؟!
مثلا من محسن افشانی رو خیلی دوست دارم یه مدت فکر کردم که چرا دوسش دارم بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی شبیه منه از لحاظ طرز تفکر و اخلاق و رفتار و اینا منتها من یکمی آرومم مثل محسن اکتیو نیستم!!
یه روزی تو یکی از مصاحبه هاش خوندم که گفته بود از کچل شدن خیلی بدش میاد منم خیلی کنجکاو شدم ببینم وقتی کچل میشه چه شکلی میشه که شنبه ی هفته ی گذشته کچل دیدمش!!عکسشو نتونستم بزارم پس لینکشو میزارم برید ببینید که چقدر بامزه شده!
http://dadash--mohsen-a.blogfa.com/post-59.aspx

از سیاوش خیرابی خوشم میاد برا اینکه دماغش شبیه دماغ منه!البته در سایزی کوچیکتر!!!!

از کیوان ساکت اف خوشم میاد برای اینکه قیافش شبیه بابامه خب مسلمه که منم عین بابام هستم!آخی این عینک آفتابیش هم جفت عینک بابامه(این دو عکس رو از وبلاگ دوست خوبم راضیه جون برداشتم که با اسم دردسری بنام کیوان ساکت اف لینکش کردم!)


از شاهرخ استخری خوشم میاد برای این که صداش شبیه صدای منه وقتی که استرس دارم بعد از ضد حال زدناشم خیلی خوشم میاد!قصد دارم برم پیشش برام کلاس ضد حال زدن بزاره!از نقشایی هم که بازی میکنه خیلی خوشم میاد!
از این پسره هم خوشم میاد چون ترکیب صورتش عین منه!به خصوص دهان و لبش!
من کلا از نقشی که بازی کرده خیلی خوشم میاد یعنی از اون پسرای مثبت خیلی خوشم میاد (یعنی الان از این پسرا پیدا میشه؟آیا؟) من اگه پسر میشدم حتما عین این پسره میشدم از لحاظ قیافه و اخلاق مخلاق!
من عاشق اون سکانسی هستم که علی صبوری با ریحانه تو حیاط دانشگاه حرف میزدن!...(تو زندگی ۵ چیز خیلی مهمه اعتماد....صداقت ....روراستی!)
خواهرم کوچیکمو خیلی دوست دارم دوست که نه عاشقشم میمیرم براش برای اینکه خواهرمه!(این دلیل خودخواهانه نداشت!)ولی خیلی شبیه بچه گیمه!
****************************************************
بعد ها نوشت!آقا به خدا من عکسا رو از گوگل برداشتم ایلی نریزید سرم!به خدا گناه دارم!
همه چی داغونه!
سلام این آپم با بقیه ی آپام فرق میکنه احساس میکنم با خوندنش ناراحت میشید اگه دوست ندارید میتونید نخونید! این آپم صرفا جهت سبکی خودم بود وگرنه هیچ ارزش دیگه ای نداره!
راستی آماتیست جونم وبلاگ عزیزم تولد یه سالگیت مبارک باشه
اگه میخواید بخونید ادامه ی مطلب لطفا
کنکورم تموم شد رفت!
ماجـــــــرا ی یــــــک روز قــــبل از کـــــنکور! و.....
ادامه مطلبگــفت و شنود+عروسی
چند سکانس از زندگیم و خاطرات عروسی و پارک و میمون و اینجور چیزا یه خورده قاطی پاتیه اما خوبه برا ثبت لحظه های زندگیم!
ادامه مطلبپ.ن:؟!
ادبیات دوستی و استعداد داستان و مقاله نوشتن و نقاشی و طراحی نسل اندر نسل به من و خواهرام هم منتقل شده!
حالا برای اینکه بیشتر متوجه این اصل بشید رو ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
گمگشته
علامت تعجب
چند روزیه که قیافم شبیه علامت تعجب شده!(!)
اکنون اصلا حال خوشی ندارم
به چند دلیل دلایل تو ادامه ی مطلب!لفا!!
ادامه مطلب
یه تغییر اساسی
سلام من (؟؟)هستم حالا حتما میخواید بگید که ما که نمیشه تو رو (؟؟)صدا کنیم باید اسم داشته باشی والله باید بگم که هیشکی منو با اسم خودم صدا نمیزنه
به جز مامانم!بابام بهم میگه آبجی!خواهرام وقتی موهام بلند بود بهم میگفتن سامارا
(اگه فیلم حلقه رو دیده باشین میفهمین واسه چی این جوری صدام میکنن )از وقتی هم که موهامو کوتاه کردم بهم میگن توشیو!
(اگه فیلم کینه رو دیده باشین بازم میفهمین که چرا توشیو صدام میکنن!)همش هم به این دلیله که ......(ادامه مطلب لفا!)
یه خبر فوریه فوری
سلام
رفقا امروز دقیقا من در وسط امتحانا قرار دارم
وقتی راه پسمو نیگا میکنم میبینم چهار تا امتحانای داخلی رو دادم بسیار بسیار هم راضی بودم به خصوص از ریاضیم! راه پیشمو نیگا میکنم میبینم چهار تا امتحان نهایی رو در پیش دارم!
حالا غرض از آنلاین شدن:غرض ........الان که دارم فک میکنم میبینم فقط غرضم مرض بود که اومدم!نه شوخی کردم اومدم بهتون بگم که خودتونو آماده کنین چون قراره بعد از امتحانا بیام نت و یه آب و جارویی کنم وبلاگمو خداییش دیگه این قالبم گرد و خاکی شده حالا آماده کنین خودتونو چون ممکنه چند تا تونو بشوتم بیرون چند تا ی دیگه دعوت کنم
در ضمن یه خبر مهم اینکه هیچ پسری لینک نمیشه مگه استثنایی باشه:(سوء تفاهم نه منظورم از استثنایی معلول نبوده ها!!!)
حالا استثناهاش چیه؟
الان میگم
1- هنرمند باشه
2-وبلاگش جالب و قابل خوندن باشه
همینا دیگه اگه بعضیا شوت شدن نیان دعوا حال دعوا ندارم اعصابمم زیاد خط خطی کنن میزینم ناکارشون میکنما! در هر صورت هیچگونه اعتراضی وارد نیست
حتی اعتراض شما دوست عزیز
یه تصمیم مهم هم گرفتم:این وبلاگ دیکتاتوری اداره میشه! یهنی چی؟ یهنی اینکه هر چی عشقم بکشه تو وبلاگم میزارم بمونه از نظر گرفته تا لینک ها!
خب دیگه با اجازتون من برم دم در رو آب و جارو کنم چون قراره خاله سوسکه بیاد وبلاگم خب دیگه زحمت رو کم کنید کار دارم بچه پاشو جارو رو واسم بیار کار دارم خودتم بعدش برو خونتون!
.
.
.
.
عملیات پاکسازی انجام شد
بای تا دوم خرداد!
کلانتر و آفتــــابگـــردون
سلام
آقا من اومدم اینجا تا بهتون ثابت کنم که من حس شیشم قوی ای دارم
به نظر من یا حمید قاتله یا پوپک و دارو دسته اش و این آقا کیا(عمار تفتی)هم یه ربصایی به ماجرای قتل و اینا داره
حدس من تو قسمت های قبلی در مورد قاتلا که درست بود این یکی رو نمیدونم ولی بهشون بد جور شک کردم
آقا دیشب نسا هم نظر کارشناسی میداد میگفت حمید و پوپک دست به یکی کردن و میخوان نسل این ٢۵ نفر رو منقرض کنن
یه خبر دیگه امروز آفتابگردون موضوعش خنده بود اسم منو بعد از چندین میلیون تا اس ام اس فرستادن زیر نویس کردن نسا کلی ذوق کرد!!
خب دیگه حرفی نیس
بای تا پایان امتحانات
خاطرات 13 روز عید
سلام امروز میخوام از خاطرات عیدم بگم
شنبه29 اسفند88:
صبح رفتیم روستامون نهار رو خونه ی مامان بزرگم(مامان بابام)خوردیم بعد با دایی اینام رفتیم خونه ی خالم تا عیدی ببرن براش بعد هم با هم رفتیم خونه ی عزیز جونم(مامان مامانم)بعد از اون هم منو بابام و مهدیه و محدثه دختر داییم رفتیم کوه بابام چند تا سیب زمینی برداشت و یه فندک تا بریم کوه سیب زمینی ذغالی بخوریم من بعد از درست کردن اجاق با مهدیه و محدثه رفتیم به طرف بالای کوه گوشی دست محدثه بود داشت فیلمبرداری میکرد و کلی مسخره بازی درمیاوورد نزدیک غروب تصمیم گرفتیم برگردیم مهدیه گوشی رو از دست محدثه گرفت تا از صحنه ی غروب عکس بگیره من گفتم از من هم یه عکس بگیره و بعد رو یه تخته سنگ نشستم و مهدیه بعد از دو سه دقیقه مسخره بازی عکسمو گرفت که گوشه ی وبلاگ ملاحظه اش میکنید!
بعد وقتی رسیدیم بابام گفت حتما تا حالا سیب زمینی ها پختن در آوورد تا بخوریمشون دیدیم سیب زمینی ها پوستشون سوخته اما داخلشون خامه خامه دیگه هوا تاریک شده بود رفتیم تو چشمه ای که نزدیک اونجا بود دستامونو شستیم (آبش خیلی سرد بود طوری که من احساس کردم خون تو رگام یخ کرد عینکمو نزده بودم هوا هم تاریک بود اصلا هیچ جا رو نمیتونستم ببینم خلاصه با بدبختی راه میرفتم تا رسیدیم خونه ی عموم اینا مهدیه اونجا یادش افتاد که لباس هاشو جا گذاشته خونه ی اون یکی عموم با زن عمو و مهدیه و محدثه راه افتادیم رفتیم خونه ی عموم تا لباس ها رو بیاریم در قفل بود زن عموم هم کلید نیاوورده بود(اون وقت به من میگه حواس پرت!!)رفت خونه ی همسایه تا اون رفت مهدیه و محدثه شیرم کردن تا از در برم بالا و در رو باز کنم من هم بالا رفتم ولی بالا گیر کردم هم خیلی ترسیده بودم و از دست مهدیه هم فوق العاده عصبانی بودم میگفتم مهدیه اگه بپرم پایین بلایی سرم بیاد همون بلا رو سر خودت میارم!! خلاصه پریدم پایین مچ پای راستم پیچ خورد در رو باز کردم و رفتیم تا لباس ها رو جمع کنیم دیدم زن عموم از بالا پشت بوم اومده خونه (رفته بود خونه ی همسایه از نردبون اونا بالا رفته بود و از نردبون حیاط خودشون اومده بود پایین)از شدت هیجان دو ساعت تموم میلرزیدم شام رو خونه ی عموم اینا خوردیم و لحظه ی تحویل سال هم من دعای "یا مقلب القلوب"رو خوندم و اولین کسی رو هم که بوس کردم لعیا دختر داییم بود که بغلم بود بعد از سال تحویل رهبر اومد صحبت کرد و گفت که امسال سال همت مضاعف و.. ایناست بعد از اون عمو محمود جونم اومد صحبت کرد داییم داشت با عموم صحبت میکرد پسر عموم رو به داییم کرد و گفت:عمو نگا یه مررد داره صحبت میکنه داییم نگاه کرد و گفت اَه بزن یه شبکه ی دیگه این بیشتر شبیه میمونه تا مرد! من هم گفتم دایی جون هر چی باشه حداقلش اینه که پای حرفاش مرد و مردونه وایمیسه و جواب بقیه رو میده و مثل موسوی با لباس زنونه در نمیره بعد هم بحث سیاسی بین پسر عمو هام و داییم شروع شد بعد هم یه خورده آجیل خوردیم بعد خونه ی عموم خوابیدیم
یکشنبه 1 فروردین:
عید دیدنی اول رفتیم خونه ی عزیز جونم اونجا نشسته بودیم که دیدیم خاله اینام اومدن مرضیه و داداش بزرگش و زنش اومدن از مرضیه پرسیدم که کی عروسیته؟ گفت چهارم! گفتم پس ما رو دعوت نکردی؟ گفت چرا دعوتتون کردیم کارتتون دست خاله ست رفتم خالمو دعوا کردم گفتم خاله برا چی کارت ما رو ندادی؟ ترسیدی بیایم جات تنگ شه؟
خالم هم قول داد هر وقت رفتیم خونش کارت رو بده بابام پرسید مرضیه رو شوهر دادین به پسر علی؟ من هم پیش بابام بودم گفتم:اِ اِ اِ نهههه(اولین سوتی) علی دایی بزرگمه منتها ناتنیه!
نهار هم مهمون خالم بودیم اونجا کارت دعوت رو به من داد جلد کارت رو به بابام نشون دادم گفتم بابا حالا در مقایسه با این خط من قشنگ نیست؟ بابام گفت :چرا خطت خیلی قشنگه!! بعد هی از مهمونا یی که میومدن عید دیدنی پذیرایی کردم تا نهار شد و دور هم نهار رو خوردیم بعد فهمیدیم شام هم مهمون عزیز جونم اینا هستیم بعد من یه خورده استرس بهم وارد شد تا این خبر رو شنیدم آخه خالم به مامان بزرگم گفته بود به خاطر یه چیزی مهمونی بده به خاطر اون یه خورده استرس بهم وارد شد تا عصر عید دیدنی رفتیم بعد هوا تاریک شده بود رفتیم خونه ی عزیز جونم اینا من هی استرس داشتم از مهدیه و محدثه هی میپرسیدم وضعم خوبه؟ شالم مرتبه؟ مانتوم خاکی نیست؟ و هی تپش قلب داشتم بعد که رفتیم خونه دیدیم به جز خاله بزرگم و شوهرشو دایی هام کسی اونجا نیست حتی خاله کوچیکم هم اونجا نبود بابام سراغ خالمو ازش گرفت عزیز جونم گفت اونا مهمون داشتن نیومدن علی اینام هم نتونستن بیان و من یه نفس راحت کشیدم
نه به خاطر اینکا خاله اینام نیومده بودنا به خاطر اینکه دایی علی اینام نیومده بودن!!!
بعد از شام هم با زن دایی هام ظرفا رو شستیم و بعد از اون با دایی اینام تصمیم گرفتیم که بریم خونه ی ما. داییم ماشینش وانته بعد پشتش هم اتاقک درست کردن رفتیم حیاط داییم داشت تو اتاقک رو جارو میکرد بعد موکت انداخت بعد ما رفتیم خونه ی عموم تا وسایلا مونو برداریم وسایلا رو برداشتیم و یه پتو هم برداشتیم و راه افتادیم طرف خونه ی اون یکی عموم تا دایی اینام هم وسایلاشونو از اون خونه بردارن داییم هم یه پتو از اون خونه برداشت یه پتو رو انداختیم کف وانت و من و محدثه و مهدیه و مامانم و زن داییم پشت نشستیم بعد پتو رو انداختیم رومون داییم هم لامپ رو روشن کرد در پشت وانت رو انداخت چادر رو هم کشید تا یه وقت سردمون نشه تا رسیدیم خونه کلی من پام یخ زد کمر محدثه هم یخ زد ولی بقیه جاشون گرم بود !!!
دوشنبه 2 فروردین:
صبح دختر عموی بابام همراه با خانوادش اومدن خونمون بعد با اونا راه افتادیم رفتیم خونه ی عموی بابام اونجا پسر عمو های بابام هم بودن خلاصه به داییم و بابام خیلی خوش گذشت بعد از اونجا رفتیم خونه ی زن عمو بزرگم نهار رو اونجا موندیم بعد از اون رفتیم خونه ی زن عمو کوچیکم چون دخترش رفته بود خونه ی نامزدش اینا من مسئول پذیرایی از مهمونا شدم بعد چون باخبر شدیم دختر عموم و نامزدش قراره بیان خونه ی ما منو مامانم رفتیم خونه تا خونه رو مرتب تر کنیم و آماده ی پذیرایی بشیم مامانم تا توی آشپز خونه بود من یه مشتی از شکلات ها برداشتم که یهو دیدم مامانم پشت سرمه و یه اخم خفنی کرده و با عصبانیت گفت اینا رو میخوری بعدا از دست جوشهات نیای پیش من شکایت کنی هاااا من هم چون نمیخواستم تو عروسی مرضیه(دختر خالم)جوش داشته باشم مشتمو باز کردم تا شکلاتها بریزن البته فقط گذاشتم دو تا شکلات تو دستم باشه که با اصرار مامانم اون یکی رو هم انداختم و اون یک شکلاتی که تو دستم بود رو زود خوردم تا نظر مامانم عوض نشده(آخه من عشق شکلات هستم مخصوصا کاکائوییش مامانم هم شکلات کاکائویی گرفته بود اگه بابام بود نمیذاشت نگاهشون کنم چه برسه به این که بخورمشون آخه برام ضرر داره) بعد عموم تلفن کرد مبنی بر اینکه دختر عموم اینا براشون مهمون اومده نمیتونن بیان خونمون ما هم آماده شدیم تا خودمون بریم پیشش خلاصه عموم اومد دنبالمونو رفتیم شهر نامزد دختر عموم اول رفتیم خونه ی دایی بزرگ دختر عموم خونشون خیلی بزرگ بود من که خیلی حال کردم اونا بچه نداشتن من شدم مسئول ظرف شستن .زن دایی دختر عموم اومد کلی برام دعا کرد من هم هی میگفتم خواهش میکنم چه زحمتی و از این جور تعارف ها(اَه اَه)اینقدر بدم میاد از تعارف بگذریم بعد هم رفتیم خونه ی نامزد دختر عموم بعد هم که دیگه شب شده بود برگشتیم خونه ی خودمون
سه شنبه 3 فروردین:
صبح دایی بزرگ دختر عموم اومدن خونمون(همونی که دیروز رفته بودیم خونشون) بعد که اونا رفتن دیگه تا ظهر هیشکی نیومد خونمون تا ظهر ساعت 3 بود که عموی بابام با پسر ها و عروس هاش اومدن خونه ی ما و با اصرار بابام حاضر شدن شام رو مهمون ما باشن
آقا وقتی سفره رو جمع کردیم شهروز (نوه ی عموی بابام)خیلی شلوغ میکرد و نسا و علی رو میزد(علی میشه پسر عموی شهروز )نسا با گریه سر شهروز داد زد بابام پلیسه ها منو بزنی میگم بیاد با تفنگش تو رو بزنه شهروز هم در کمال خونسردی گفت برو بابا تفنگ بابات الکیه تازه بابات پلیس هم نیست نسا شهروز رو برد لباس نظامی های بابام رو نشونش داد تا شهروز باور کنه که بابام پلیسه دوباره شهروز گفت نچ لباسا الکیه(شهروز 3 سالشه علی هم سه سالشه) داشتم ظرفا رو میشستم عروس عمو بهناز ازم پرسید چند سالته؟ گفتم خب بهم میاد چند سالم باشه؟ گفت بهت نمیاد به خاطر همین ازت میپرسم من هم گفتم 18 گفت اصلا بهت نمیاد بعد رو به مامانم گفت:دختر اینجوری باشه خوبه سنش کمتر به نظر میاد دیر میره من هم خودمو زدم اون راه!!!! وقتی قصد داشتن برن من به شهروز گفتم شهروز نمیمونی خونمون؟ مامانش گفت :عزیزم اگه جای تو بودم میگفتم شهروز یه چیزی بهت میدم فقط تو برو...آخرش هم همینطور شد اینقدر گریه کرد که یه چیزی بهش دادیم تا بره!!!!(البته یه تخم مرغ رنگی دادیم تا گریش قطع بشه گریش قطع نشد هیچی یه تخم مرغ رنگی دیگه هم برداشت بعد به زور دل از خونمون کند و دوباره با گریه ای شدید رفت!!)
چهارشنبه 4 فروردین:
صبح راه افتادیم رفتیم همدان تا دید و بازدید داشته باشیم با فامیلامون ظهر خونه ی دایی بابام مهمون بودیم بعد به خونه های دایی مامانم و پسر دایی های مامانم و پسر عموی مامان بزرگم(که ما بهش میگیم دایی) رفتیم بعدش دیگه ساعت 4 عصر بود به بابام گفتم بریم شهرک مدنی دیگه بابام گفت زوده هنوز بریم اول شهرک الوند بعدش میریم عروسی رفتیم خونه ی خالم وسایلامونو گذاشتیم اونجا و فقط لوازم ضروری رو بردیم!!!
پسر خاله محسنم ما رو رسوند عروسی جلوی در دایی علی م رو دیدم بعد تپش قلب شدید داشتم دایی کوچیکم میگفت چرا اینقدر این پا و اون پا میکنی؟ برو تو دیگه یه لبخند زدم و رفتم تو اول یه سر به مرضیه ی خوشگل خودم زدم و یه تبریک گفتم و براش آرزوی خوشبختی کردم بعد رفتم اتاق که خودمو درست کنم (چون من جذب کننده ی بچه هستم چه بخوام و چه نخوام )دختر عمو هام و دختر خاله هام دورمو گرفتن فاطمه دختر خالم میگفت آبجی یسنا من خیلی از این سایه ی صورتی خوشم میاد مریم دختر عموم میگفت آجی یسنا من خیلی از این سایه ی بنفش خوشم میاد فاطمه میگفت وای رژ صورتیت چقدر قشنگه خلاصه از این حرفای به قول خودشون آجی خر کنی بهم زدند تا اونا رو هم درست کنم در حال آرایشگری بودم که یهو یه دختر اومد تو اتاق و گفت بچه کوچیکا برید بیرون بیروووون(وا چقدر عصبی!)رو به من هم گفت بیرون!!!!من از تعجب دهنم وا موند!(آخه به قیافش میخورد 14 یا 15 سالش باشه اون وقت خودشو از من بزرگتر میدونست!!)بعدش پریسا اومد رفتم با پریسا رو بوسی کردم یه لباس خوشگل پوشیده بود بهش گفتم چه بهت میاد گفت جدی؟ گفتم آره گفت سلیقه ی نامزدمه دیگه جا خوردم پرسیدم جدی نامزد کردی؟ بعد نگاه دستش کردم دیدم بله حلقه دستشه(آخه اون فقط 14 سالشه)!! به اون دختری که میخواست منو از اتاق بیرون کنه اشاره کرد گفت اینم نامزد داداش منه از دختره پرسیدم چند سالشه گفت 15 سالمه!!بعد پرسید تو چند سالته؟ من هم خودمو معرفی کردم گفتم 18 سالمه ابروهاشو انداخت بالا و گفت اصلا بهت نمیاد!!
بعد پری بهم تیکه انداخت گفت آرایشگاه باز کردی؟ گفتم آره همین الان افتتاحش کردم میخوای تو رو هم درست کنم؟ بعد با حالت خاصی گفت من خودم درستم!!خندیدم بعد هم پریسا با زن داداشش که دیگه آماده شده بود رفتن من هم رفتم بچه ها رو خوشگل کردم بعد سریع جمع و جور کردم و از اتاق زدم بیرون رفتم پیش دختر خاله هام عاطفه و مهسا و خاله کوچیکم تا نشستم شام آووردن(ببینید دیگه چند ساعت فقط داشتم بچه های فامیل رو درست میکردم!) سر شام دستمال کاغذی رو باز کردم تا قاشق و چنگال رو بردارم دیدم 3 تا چنگال گذاشتن و 1 قاشق خالم منو دید خندید من هم خندیدم گفتم نتیجه ی حرف زدن خانوماست هاا بعد هی مهدیه سوتی میداد ما میزدیم زیر خنده مامانم صدام زد با ایما و اشاره گفت چقدر میخندید؟ شامتو بخور من هم دستمو گذاشتمرو سینم گفتم چشم بعد کف دستامو چسبوندم به هم و گفتم ببخشید خالم گفت چی شد؟ مامانت تهدیدت کرد؟ من هم به شوخی گفتم آره مامانم گفت یا نمیخندید یا عیدی ها تو میگیرم بعد هم جدی شدیم و دیگه نخندیدیم سفره رو که جمع کردن مهسا و عاطفه اومدن به منو خالم گفتن چی بهم میگفتید میخندیدید؟ مشکوک میزنید. آقا عاطفه گیر داده بود که الا و بلا باید بگید گفتم بابا به سوتی های مهدیه میخندیدیم بعد برای اینکه از دست سوالای گیج کنندش در برم رفتم بیرون یه نفسی تازه کنم فریبا رو دیدم دوست و همبازی بچگیا خیلی وقت بود ندیده بودمش دیدم دست یه پسر 2 ساله هم تو دستشه گفتم کیه؟ بچه ی خواهرته؟ گفت نه بچه ی خودمه!!!باز شوکه شدم آخه فریبا فقط یه سال ازم بزرگتره ازش سراغ مژگان رو گرفتم (خواهرشه) گفت خونش کرجه نتونسته بیاد فهمیدم که بعله مژگان هم ازدواج کرده(مژگان یکی دو سالی ازم کوچیکتره)یه کمی باهاش حرف زدم
بعد برای اینکه کس دیگه ای رو نبینم تا بازم دچار شوک نشم رفتم داخل خونه دیدم خالم طبق معمول نیشش بازه تا من رفتم نزدیکشون حرفشونو خوردن هیچی نگفتن من هم با زیرکی پی به ماجرا بردم یکی یه ضربه نثار دست خاله لیلا و خاله کوچیکم و مهسا و عاطفه کردم گفتم بی ادب شدین هاااا اونا هم که نمیشد تلافی نکنن دو تا سیلی بهم زدن بهشون یه ضربه زدم 8 تا ضربه خوردم!!!!!
یهو دورمون شلوغ شد سر من رفت
از اونور ابوالفضل(3 سالشه پسر داییمه مامانش دو سال ازم بزرگتره) هی از سر و کولم بالا میرفت به مامانش گفتم بابا پسرتو جمعش کن دو ساعته داریم با موهامون ور میریم پسرت بهمش ریخت از اونور یه پسر بچه ای اومده بود هی مرضیه رو صدا میزد هی میگفت عروس ...عروس کی میری خونتون؟
از اونور مرضیه کوچولو(خواهر عاطفه 3 ساله) گیر داده بود من بادکنک میخوام از اونو یه پسر جیغ میزد که کی بادکنک منو برداشته خلاصه با تحمل این نیم ساعت شلوغی آقا مهدی اومد مرضی رو برد خونش!!(ایشالله خوشبخت بشن)بعد هم حاضر شدم رفتم تو سالن رو بروی آینه داشتم کلیپس رو میزدم به روسریم از توی آینه دیدم خالم داره با یه پسری که هنوز پشت لبش سبز نشده و قیافش خیلی بچست حرف میزنه فهمیدم که پسره، پسرِ دایی علیمه ولی مطمئن نبودم که همونیه که منو دوست داره یا نه بعد رفتم دنبال بابام ببینم بالاخره کی قراره بریم بابام رو پیدا نکردم رفتم تو خونه دیدم خالم تو آشپز خونست ازش پرسیدم (ح)همونیه که تو سالن داشتی باهاش حرف میزدی؟ گفت نه اون داداش بزرگشه گفتم این داداش بزرگشه اینقدر قیافش بچه بود؟ بعد یدونه زدم رو پیشانیم گفتم آهان (انگار یه چیز خیلی مهم رو کشف کرده باشم)(ح)ته تغاریه؟ گفت آره
گفتم آره بابا دیدمش عروسی دایی رسول بود بعد یهو متوجه شدم که تند رفتم بعد یه سرفه ای کردمو جدی گفتم ازش پرسیدی با کار کردنم مشکلی داره یا نه؟ گفت:ازش پرسیدم گفته که هیچ مشکلی نداره تو دلم گفتم آره جون خودش الان عشق چشاشو کور کرده هر چی بگم میگه قبول ولی دو روز دیگه که چشاشو باز کرد ساز مخالف میزنه نمیذاره کار کنم!! بعد خالم گفت اون الان فقط جواب میخواد!گفتم: خاله جان از الان که من نمیتونم جواب بدم برای( خدایی نکرده )سه سال دیگه یا بیشتر تازه در این مورد که من نمیتونم تنهایی تصمیم بگیرم خب بابا و مامانم هم باید بدونن نظر اونا برام خیلی مهمه بعدش ممکنه معیارای من تا سه سال دیگه عوض بشه یا سه سال دیگه اون یه کیس بهتری رو گیر آوورده باشه دیگه منو نخواد خالم هم گفت :آره خب راس میگی.
من فک میکنم که حالا باید به درسم برسم و به کنکورم و آینده ی تحصیلی و شغلیم فکر کنم هنوز این حرفا برام خیلی زوده به خالم هم گفتم خاله هنوز این حرفا برای من خیلی زوده خالم گفت میترشی ها من هم به خالم گفتم شما نگران ترشیدن من نباش بعد تو دلم گفتم بترشم خیلی بهتر از اینه که یه سوهان اعصاب برای خودم بگیرم!!
بعد هم بابام صدامون کرد که بریم من هم از همه خداحافظی کردم و رفتیم (تو راه من هی معذب بودم آخه آرایشمو پاک نکرده بودم از مامانم پرسیدم که آرایشم خیلی ضایعست؟ مامیم گفت که نه بابا اصلا معلوم نیست بعد خیالم راحت شد!)بابام تو راه گفت که پسر دایی مامانم زنگ زده بهش و گفته که بعد از عروسی بریم خونش ما هم کنار خیابون وایسادیم منتظر تاکسی به بابام گفتم الان ماشین گیر نمیاد زنگ بزن آژانس بابام هم زنگ زد آژانس داشت آدرس میداد که بیان شهرک مدنی بعد بابام با معذرت خواهی گوشیو قطع کرد!!گفتم :بابا زنگ زدی آژانس قروه؟ گفت :آره .گفتم :میدونستم زنگ میزنی آژانس قروه بهت نگفتم تا یه خورده بخندیم!!
نسا داشت در و دیوار رو نگاه میکرد تا شماره ی آژانس پیدا کنه آخرش هم پیدا نکرد و ما بعد از یه ربع منتظر موندن یه تاکسی دربست گرفتیم تا صدف. تو راه راننده ی تاکسی سر درد دلش باز شده بود بابام هم داشت دلداریش میداد آخرش هم معلوم شد راننده قروه ایه !!
رسیدیم خونه ی پسر دایی مامانم من بهش میگم دایی به شدت خوابم میومد اونا مهمون داشتن من به زور چشامو باز نگه داشته بودم همه داشتن زن بابا رو نگاه میکردن من هم میدیدم ولی هیچی نفهمیدم از فیلم آخه خیلی خسته بودم خوابم میومد بعد از رفتن مهمونا ما هم خواستیم بریم دایی نذاشت گفت دعوتتون کردیم که شب اینجا باشین نه این که سریع برین بعد داشت با بابام حرف میزد در مورد ادارشونو و مدرسه ها و خاطراتش با شاگرد هاش(قبلا معلم بود الان تو آموزش و پرورش استان همدان کار میکنه)بعد رو کرد به من گفت :خب یسنا خانوم چه رشته ای میخونی؟ ریاضی؟ گفتم نه انسانی ام گفت سال چندمی؟گفتم پیش دانشگاهی ام خانومش هم دبیر حرفه و فنه گفت پس امسال منتظر باشیم اسمتو جزو نفرات برتر کنکور ببینیم دیگه؟ گفتم:انشاالله مهدیه از اونور طوری که کسی متوجه نشه یه چشمکی بهم زد و گفت الکی؟؟؟؟؟
من هم یه چش غره بهش رفتم(من تا اول دبیرستان جزو شاگردای ممتاز بودم بعد من دوست داشتم برم هنرستان با اصرار بابام که میگفت فقط و فقط نظری باید بری اونم تجربی یا ریاضی من هم موافقت کردم که باشه نظری اما نه تجربی و ریاضی من انسانی میخونم بعد از اون سال دوم کمی افت تحصیلی کردم اونم باز نمره هام حول و حوش 16 یا 17 میگشت اما چون سال سوم رو اومدیم قروه من بیشتر دچار افت تحصیلی شدم و با معدل گندی دیپلم گرفتم اما پیش دانشگاهی رو جبران کردم ولی باز چه فایده؟)
بعد شب رو خونه ی دایی اینا موندیم
پنجشنبه 5 فروردین:
صبح صبحانه رو خونه ی دایی اینا خوردیم بعد راه افتادیم که بریم خونه ی خاله اینام بعد سر راه یه سر به بانک زدیم ببینم کارت عابر بانکم اومده یا نه دیدیم خیر نیومده بعد به چند تا کتابخونه سر زدیم و چندین تا کتاب خریدیم(من عاشق کتابخونه ها هستم دوست دارم روزی حداقل یه ربع توش قدم بزنم کتاب ها رو نگاه کنم اما این جا یه کتابخونه هم یافت نمیشه چی کنیم قروست دیگه!!!)بعد تو خیابان باباطاهر بود یادم افتاد که مقنعه میخوام رفتیم تو زیر گذر باباطاهر از اونجا مقنعه بگیریم نسا چشش خورد به یه عروسک فروشی عروسکاش رو نگاه کرد بعد با هیجان منو صدا کرد گفت نگا عروسکه رو عین عروسک عمو پورنگه من میخوامش نگاه کردم دیدم آره همون عروسک بانمکست که من اسمشو گذاشتم جیگیل(تو سایته عمو پورنگ لینک عروسک من هست یه بار رو لینکه کلیک کردم عکسای عروسک عمو رو دیدم چند تا از عکس ها رو سیو کردم عروسکه خیلی ناز بود من اسمشو گذاشتم جیگیل)
بعد خریدامو کردم بعد هم سوار اتوبوس شدیم رفتیم شهرک خونه ی خالم عصر هم برگشتیم خونمون
شنبه 7 فروردین:
صبح دایی اینام اومدن محدثه هم با کمک من و مهدیه پیک شو حل کرد نسا هم با کمک من پیکش رو تموم کرد بعد از اون دیگه نه مهمونی رفتیم نه مهمون برامون اومد 9 فروردین بود دایی اینام رفتن همدان تا به خالم سر بزنن بعد از اون هم برن تهران خونشون
ده فروردین بود که خاله کوچیکم با شوهرش اومدن خونمون بعد یازده فروردین بود که عمو بزرگم با زنش و دخترش بعد از شام اومدن خونمون بعد دوازده فروردین هم بعد از شام ما رفتیم خونه ی عموم اینا بعد سیزده فروردین هم صبح عموم اینا اومدن دنبالمون تا با هم بریم تو دشت و دریا و دشت و صحرا(به قول محسن تو برنامه ی سلام بهار)رفتیم تو دشت یکی از روستاهای اطراف تو راه دیدم یه مردی صندوق عقب ماشینشو باز کرده و ریلکس و بدون اضطراب داره مشروب میفروشه به بابام اس ام اس دادم که چه خبره!بعد رفتیم سیزدهمونو بدر کردیم بعد با پسر عموم و دختر عمو هامو پسر خالم و زن عموم و نسا و مهدیه رفتیم کوهنوردی من چون پوستم خیلی میسوخت در اثر اینکه زیاد جلوی افتاب بودم عینک آفتابی عموم رو که خیلی پهن بود زدم و یه کلاه هم گذاشتم سرم قیافم خیلی بانمک شده بود چند تا عکس انداختم البته چند تاییش تو گوشی پسر عموم بود چند تاییش هم تو گوشی پسر خالمآخه بالای کوه من گوشی نبردم دختر عمو هام ازم عکس میگرفتن با گوشی داداششون آقا نمیدونید بالای کوه چه گل های قشنگی بود گل لاله بووووووووووووووود هوارتا بعد پسر خالم هم یه لاله ی واژگون پیدا کرده بود از ریشه کندش تا تو حیاطشون بکاره! بعد که برگشتیم سر راهمون یه رود خانه ی خروشان بود پسر عموم زود تر رفت تا یه جای کم عرض پیدا کنه بعد هم سنگ مینداخت تو آب که راحت ما بریم یه تخته سنگ وسط رود خونه بود من رفتم روش نشستم تا ازم عکس بگیرن دختر عمو هامم اومدن سریع ژست گرفتن و با هم عکس انداختیم بعد من داشتم از رود رد میشدم پسر خالم گفت کدوم شیطونی بود بیشتر از همه سر و صدا میکرد؟من با حالت التماس مانندی گفت باور کنین من نبودم آقا از همه طرف برام آب میپاشیدن خیسم کردن من هم وسط رود بودم نمیتونستم جم بخورم خلاصه با وساطت زن عموم تموم کردن و من عین موش آب کشیده رفتم تو چادر
خیلی کوفته شده بودم برگشتنی دیگه از مشروب فروشه خبری نبود
شب بابام از سر کار برگشت زنگ زد من رفتم در رو باز کنم یهو گفتم:کیه؟بابا! خودم خنده ام گرفت بابام منو دید خندید گفت چرا قرمز شدی؟ اومد خونه دید هممون قرمز شدیم تا 2 روز پوست گونه هام میسوخت دو وز با لپ قرمز رفتم مدرسه بچه ها دستم مینداختن
خب دیگه اینم از تعطیلات عیدم
بای
بابا جون تولد 42 سالگیتون مبارک
تولد بابامه هر کی عشقش کشید بره تو ولی حالا نرفتید تو هم مشکلی نی!
ادامه مطلبعیدتون مبارک
سال نو رو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم
امیدوارم که سال خوبی داشته باشن و به همه ی آرزو هاشون برسن
یه خورده اس ام اس در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
حال و هوای عید
این روزا حال و هوات بهاریه
نوجونی فصل بی قراریه
دل تو یه چیزایی فهمیده
داره دنیا رو نشونت میده
گاهی بازیگوشی گاهی سر به زیری
گاهی تو جمعی و گاهی گوشگیری
گاهی حس میکنی خیلی میدونی
گاهی تو یه حس ساده میمونی
اینا لحظه های نو جونیه هم زمینیه هم آسمونیه
اینا لحظه های نو جونیه هم زمینیه هم آسمونیه
داری کم کم تو خودت پیدا میشی
داری هم قد بزرگترا میشی
از خودت میپرسی من یعنی چه؟
عشق و ایمان و وطن یعنی چه؟
دوست داری حسی رو که داری بگی
نمیخوای حرفای تکراری بگی
همینه حرفای تازه میزنی
گاهی حرف بی اجازه میزنی
گاهی حرف بی اجازه میزنی
اینا لحظه های نو جونیه هم زمینیه هم آسمونیه
اینا لحظه های نو جونیه هم زمینیه هم آسمونیه
سلام رفیق رفقا خوبین؟
حال و هواتون بهاریه؟
من؟ من که خیلی
راستی خرید عید کردین؟ من که خریدم مفصصلللللللل
الانم درگیر خونه تکونی هستم
دیروز با بابام برنامه ی فرصت برابر رو نگاه میکردم بعد از برنامه بابام گفت این عید دیگه مسافرت نمیریم تا تو درستو بخونی تو چشمام دو تا علامت سوال گنده ظاهر شد به بابام گفتم: پدر جان ما کی عید به مسافرت رفته ایم که این بار دومش باشد؟
ما که عید سال 88 حتی همدان هم نرفتیم که یه سری به خاله بزنیم(امان از شغل شما که هیچ مرخصی نمیدهند!! فقط هفت روز اول است از چهارشنبه سوری تا روز سوم عید!!)
راستی امروز ساعت آخر دبیرمون نیومده بود بچه ها دور پریا جمع شده بودن تا براشون فال پاستور بگیره پریا هم برای هر کس دو بار دو بار فال میگرفت. من هم که اهل این چیزای مزخرف نیستم از کلاس زدم بیرون و رفتم دفتر ببینم چرا دبیر عربیمون نیومد عین این بچه مثبتا بعد دیدم دفتر دارمون با کامپیوترش دچار مشکل شده رفتم قشنگ براش مشکلشو حل کردم(نه که واسه خودم مهندسیم تو کامپیوتر!!!) بعد رفتم تو کلاس تا بخوابم یهو ثریا اومد تو کلاس گفت پریا خانوم موسوی کارت داره(معاونمون) پریا رنگش پرید گفت چی کارم داره؟بعد یه نگاه مشکوکی به من انداخت من هم عین این بچه لوسا لبامو غنچه کردم و شونه هامو انداختم بالا (یعنی به من چه؟ اِ اِ اِ چرا اینجوری نیگام میکنی؟) بعد یه نگاه نگران انداخت به ثریا . ثریا هم گفت نمیدونم چیکارت داره فقط گفت پاستورات رو هم ببری طفلک نمیدونست چیکار کنه یهو خانوم موسوی اومد تو کلاس رو به پریا گفت واسه من هم فال بگیر....... (ثریا پررو کلاس از اول زنگ هی داد میزد میگفت من پوفففک ایسیرم(پفک میخوام)) تا شنید خانوم موسوی چی گفت سریع گفت اگه فالتون خوب دراومد منو باید یه پفک مهمون کنین خانوم موسوی هم به همه قول داد که اگه خوب دراومد همه رو یه پفک مهمون میکنه و عروسیش هم دعوتمون میکنه(من و آرزو و بقیه ی بچه های کلاس اولش فکمون افتاد بعد قرمز شدیم
از شدت تعجب بعد هم هر هر میخندیدیم) آخه خانوم موسوی وقتی دید فالش خوب دراومد بدجور ذوق کرد تو همین حین ذوق کردن یکی دیگه از بچه های کلاس اومد تو یه نگاه تعجب آمیز انداخت به خانوم موسوی و ابرو هاشو داد بالا و گفت شمام راه افتادییییییییی!!!!!! خانوم موسوی هم جواب داد :با شما گشتییییییییم خلاصه برای همه یکی یک پفک 250 تومنی (چی توز موتوری) گرفت و برای پریا هم یه پفک 500 تومنی چی توز موتوری گرفت پریا هم برای اینکه بچه های کلاس رو میشناخت سریع رفت خونشون تا پفکشو دوستاش تموم نکردن.
بعد از رفتن پریا هم بچه ها متفرق شدن
خب تا الان من از زیر خونه تکونی در رفتم ولی الان دیگه نمیتونم در برم باید برم یا درس بخونم یا برم کمک مامان که من یا درس خوندن رو ترجیح میدم چون این جمعه آزمون گاج دارم نصف کتابها رو نخوندم!
فرشته ی زمستونم داره میره
عوضش فرشته ی بهار میاد
آتیشش
تــــولدم مــــــبارک
آشنایی
امروز میخوام از آشنایی با دوستام بنویسم:
آمادگی:
روز اولی که رفتم کلاس(مدرسه ی مصطفی خمینی تو شهرک الوند) دو تا دختر تپل لپ قرمزی دیدم خیلی مغرور رفتار میکردن روز بعدش دیدم نه بابا این جورا هم نیستن با هدیه و مهسا شدیم سه تا دوست صمیمیه جون جونی با مهسا که نگو جوری رفتار میکردیم که انگار خواهریم!
کلاس اول:
هفته ی اول که تو مدرسه ی مصطفی خمینی بودم تو همه ی کلاسها دنبال هدیه میگشتم آخرش هم یکی از دوستای همسایه اش گفت خونشون رفته تهران! مهسا هم از اون مدرسه رفته بود هفته های اول با عاطفه میگشتم بعد از یه هفته بابام منتقل شد دهلران(ایلام) ما هم اثاث کشی کردیم رفتیم اونجا 9 مهر بود من و بابام رفتیم مدرسه ی رقیه (س) ثبت نام کردیم روز اول خیلی خوب بود
زنگ تفریح وقتی خورد من رفتم تو حیاط کل مدرسه از کلاس اولی ها بگیر تا کلاس پنجمی ها دورمو گرفتن و ازم حرف میکشیدن از کجا اومدی؟ بابات چی کارست؟ و....(تا دو سه هفته این وضع ادامه داشت) تا این که با صفورا دوست شدم دیدم روزای اول بد جوری از زهره بد میگه من هم رفتم با زهره دوست شدم ببینم واقعا راست میگه؟ بعد من و زهره و صفورا شدیم دوستای جون جونی البته با کل کلاس دوست بودما ولی با زهره صمیمی تر شدم طوری که وقتی خواستیم از دهلران بیایم همدان(اثاث کشی کنیم
) نمیتونستیم از هم دل بکنیم بعد از اون با تلفن و نامه با هم ارتباط داشتیم الان هم نصفه شبا به هم تک میزنیم و اس ام اس بازی میکنیم آخه روزا که وقت نمیکنه داره برای رتبه تک رقمی پزشکی میخونه!!!(همین امروز هم تولدشه
تولد تولد تولدش مبارک
مبارک مبارک تولدش مبارک![]()
الهی 999876874365983675487345687236984587365874897675986793479856
2358934875683768954759879467984689456884769856سال عمر کنی 


هفته ی اول که گذشت مامانم ازم خواست شماره تلفن معلمم رو ازش بگیرم من هم روز بعدش رفتم پیش معلمم و ازش خواستم شماره تلفنش رو بده خانوم دیناری هم وقتی داشت شماره رو مینوشت تو دفترم گفت ما همسایه ی شما هستیما میدونستی؟ من هم تعجب کردم گفتم نه! گفت اون خونه ای که برگای سبز از رو دیوارش ریخته بیرون خونه ی ماست(من اون موقع عزیز دردونه ی معلم بودم تو کلاس) بعد همون روز با معلممون اومدم خونه دیدم دو تا دخترش دم در دارن بازی میکنن ظهر سپیده دختر خانوم دیناری اومد دنبالم تا با هم بازی کنیم سپیده یک سال از من کوچکتره اما یه سال جهشی خوند الان پیش تجربیه ایشونم دارن برای رتبه تک رقمی میخونن(واییی عید امسال اومده بودن خونمون(خانوادگی هم معلمم(مامانش) هم سپیده هم خواهراش هم بابای سپیده هم عموش!) رفته بودن جوانرود برای اینکه به من هم سر بزنن اومدن خونمون یه روز موندن.(من تا وقتی که اونجا بودیم هر روز خونه ی معلممون بودم و با سپیده بازی میکردم بعضی وقتا مشقم رو هم همون جا مینوشتم بعضی وقتا که یادم میرفت مشق چی داریم از دوستام نمیپرسیدم آخه هم شمارشونو نداشتم هم خونشون دور بود میرفتم در خونه ی معلممون از خود معلم میپرسیدم!!!
دوم و سوم هم تو دهلران بودم با همون دوستا این دو کلاس رو (یعنی دوم و سوم) با یه معلم بودیم و تو یه کلاس! خانوم لته خیلی معلم خوبی بودن تو سال تحصیلی نزدیک 4-5 بار رفتم خونشون
کلاس چهارم:
مدرسه ی شاهد تو(صدف) همدان بودم تو هفته ای اول با آزاده و لیلا و شیما و مریم دوست شدم الان باهاشون در ارتباط نیستم
کلاس پنجم:
مدرسه ی علامه طباطبایی تو اعتمادیه ی همدان
روز اول زنگ اول همه ی بچه ها دورمو گرفتن گفتن تو راستی راستی 11 سالته؟ گفتم آره گفتن یعنی جهشی نخوندی؟ گفتم نه بابا باورشون نمیشد من 11 سالمه نه که خیلی ریزه میزه بودم بهم نمیومد! زنگ دوم خانوم بهمنی درس داد و ازمون درس پرسید و من به دلیل هوش فراوانی که داشتم!(چه از خودم تعریف میکنم)!!!! همه ی سوال ها رو جواب دادم(مثل الان نبودم که هر درس رو چهار بار بخونم تا حفظش بشم ) بعد از اون بهناز بهم پیشنهاد دوستی داد من هم قبولیدم بهناز میز دوم مینشست بهم گفت تنهام میای پیشم بشینی؟ من هم که حاضر نیست میز اول رو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم حاضر نشدم آخرش هم بهناز اومد کنارم نشست!![]()
کلاس اول راهنمایی:
مدرسه ی غیر انتفاعی دانا
روز اول با فرانک دوست شدم که این دوستی دو روز بیشتر دوام نیاوورد بعد با دو تا نازنین و سوده و شقایق دوست شدم مامانم هم با ماماناشون دوست شد! بعد روابطمون با هم بیشتر شد..
سال دوم راهنمایی هم تو همون مدرسه بودم که با هما دوست شدم دو روز از دوستیمون گذشت که ما رو اردو بردن ملایر اون موقع هما خیلی شیطون بود و بازیگوش از دیوار راست میرفت بالا بر عکس من خیلی آروم بودم و بی سر و صدا اردو ملایر با هم رفتیم آقا من اصلا نمیتونستم باهاش کنار بیام بعد داشتیم نهار میخوردیم هما نوشابه رو پاشید روم من هم خیلی ازش عصبانی شدم
و قهر کردم ولی این قهر چند ساعت بیشتر طول نکشید بعد دوباره با هم دوست شدیم من اون موقع یه کتاب حافظ داشتم (از این جیبی ها) توی اون شماره ی هما رو نوشتم اون کتاب رو تو اثاث کشی من گمش کردم تا همین خونه تکونی پارسال پیداش کردم عید زنگ زدم بهش دیدم مامانش گوشی رو برداشت سریع منو شناخت بهم گفت هما خونه نیست من هم گفتم بعدا زنگ میزنم تابستون بهش زنگ زدم کلی با هم حرف زدیم دیروز هم بهم زنگ زد بهش گفتم :یادته اولا نمیتونستم باهات کنار بیام؟ چقدر اذیت میکردی؟ گفت آره یادمه الان بر عکس شدم اینقدر آروم شدم که خودمم باورم نمیشه همایی که تا پارسال از دیوار راست بالا میرفت من باشم!
من هم گفتم: من هم برعکس شدم اون موقع خیلی خیلی آروم بودم اما الان خیلی شیطون شدم از دیوار که چه عرض کنم همه وقتی دنبالم میگردن رو درخت حیاط پیدام میکنن !!!! بعد چند تا از اون شیطونی های خطر ناکم رو براش تعریف کردم
سوم راهنمایی:
این بار هم مدرسه ام رو عوض کردم مدرسه ی شهید بهشتی اینجا با ملیکا و زهرا و فاطمه و فریبا دوست شدم
اول دبیرستان:
دبیرستان تربیت اعتمادیه
رفتم سر کلاس تک و تنها نشستم رو یه نیمکت دونفره با بیشتر هم کلاسی های کلاس پنجمم هم کلاس بودم
سمانه و الهه (این الهه ی بلاگ همه چیزستان نه هاا) مهرناز و.... داشتم با اونا سلام علیک میکردم که دیدم یه دختر چشم سبز اومد ازم پرسید میتونم بشینم؟ من هم گفتم بشین (این دوستی خیلی پر ماجرا بود) ازش اسمش رو پرسیدم گفت واحده چون من تا اون موقع این جور اسم رو نشنیده بودم هی اسمش یادم میرفت ازش تند تند میپرسیدم اسمت چی بود؟ ازش پرسیدم بچه ی کجایی؟ گفت همدان من گفتم من بچه ی ... هستم گفت اِ اِ اِ من هم بچه ی همون جام اما به همه میگم بچه ی همدانم! بعد ازش پرسیدم بابا و مامانت چی کارست؟ گفت:گفت بابام دبیر عربی دبیرستان بوده بازنشسته ست و مامانم معلم دبستان بوده بازنشسته ست تو شهر ... درس میداده گفتم اِ اِ از دختر عمو هام بپرسم ببینم معلم اونا نبوده مامانت. رفتم از دختر عمو هام پرسیدم گفتن نه بعد زن عموم پرسید اسم و فامیلش چیه من هم گفتم ... رحیمی زن عموم گفت آره معلم سوم دبستان من بوده زن دایی واحده هم دبیر دینی دوم راهنمایی ما بوده !!!!! روز بعدش رفتم به واحده گفتم که مامانت معلم زن عموم بوده و اینا بعد ازش پرسیدم شما با دکتر محمد رضا رحیمی نسبتی دارین؟ خندید و گفت آره داییمه من هم کف کردم (اون موقع دایی واحده آقای رحیمی رییس دیوان محاسبات و برنامه ریزی کشور بود الان هم پیشرفت کرده شده سخن گوی دولت میگم بزنم به تخته خوب پیشرفت کرده هاااا از شهرداری قروه تا سخن گوی دولت) چند بار رفتم خونشون به بهانه ی درس خوندن با واحده آلبومشون رو نگاه کردیم دایی ممدش(واحده به داییش میگه دایی ممد) جوونیاش خیلی لاغر بوده الان چاق تر شده نسبت به اون موقع هاش با واحده هم دو سال هم کلاس بودم اول دبیرستان و دوم دبیرستان (هر دومون رفتیم انسانی واحده علاقه داشت ولی منو اجباری فرستادن انسانی من میخواستم برم هنرستان) اگه بخوام اخلاق و رفتار واحده رو توصیف کنم فقط میتونم اینو بگم که عین احسان علیخانیه
سال 1387 دو بار اومد خونمون یه بار اومد خونمون تا نمودار های آمار رو بکشیم یه بار هم خودم دعوتش کردم خونمون یه روز مونده به ماه رمضون بود صبح رفتم میدان فردوسی دنبالش تا بیارمش خونمون آخه خونمون رو بلد نبود یه ربع منتظرش شدم دیدم نیومد گوشیم هم شارژ نداشت کارت تلفن هم نداشتم که بهش زنگ بزنم رفتم یه مغازه از تلفن اونجا بهش زنگ زدم دیدم خانوم خوابه بهش گفتم بدو یه ربعه منتظرتم یه ربعه دیگه خودشو سریع رسوند میدان فردوسی بعد با هم تا تپه ی حاج عنایت پیاده روی کردیم
سوم دبیرستان:
دبیرستان حجاب قروه ی سنندج
روزای اول با زهرا دوست بودم بعد به دلایلی با طاهره(وبلاگ من و داداشی) و آرزو و الهه(وبلاگ همه چیزستان) و ایکس عاشق(وبلاگ عشق هرگز نمیمیرد) دوست شدم البته اونا با من دوست شدنا بعدا طاهره بهم گفت چون قیافه ات به خر خون ها میخورد باهات دوست شدم یه ماه بعد به الهه پیشنهاد درست کردن یه وبلاگ رو دادم اونم قبول کرد بعد وبلاگ همه چیزستان رو درست کردیم . نزدیکای عید بود ما حس درس خوندن نداشتیم با طاهره مجله ی سروش نوجوان سال های قبل رو میخوندیم تو شماره ی 225 بود فکر کنم تو بخش گفت و گو بود؟؟دقیقا یادم نیست اسم طاهره رو دیدم دیدم نوشته طاهره الف چهارده ساله از قروه ی کردستان سریع نگاه تاریخش کردم دیدم بعله اون موقع من هم 14 ساله بودم بعد به طاهره نشونش دادم گفت آره اون موقع ها زیاد نامه مینوشتم بعد چند جای مجله رو نشونم داد که اسمشو رنگی کرده کرده بود دیدم بغل اسم طاهره اسم یه پسره یاشار ح هستش چند روز بعد پسر عموم سایت دوستاشو بهم معرفی کرد خیلی پز میداد میگفت این سایت اوناست خریدنش پولشون از پارو بالا میره(تو دلم گفتم برو بابا) بعد به پسر عموم گفتم خوبه از قروه سه نفر پیشرفت کردن بعد رفتم سایتشون دیدم سایتشون کامل نیست فقط اسمشونه و شمارشونو ایمیلشون بعد فرداش اون آدرس رو به طاهره دادم گفتم این سایت سه تا پسر قروه ایه که پیشرفت کردن بعد با هم خندیدیم یه روز من و طاهره و الی رفته بودیم کافی نت طاهره آدرس رو وارد کرد دید یکی از نویسنده های اون سایت همینیه که برای سروش نوجوان نامه مینوشته و من اسمشو بغل اسم طاهره دیدم . بهد بهار سال 88 با نویسنده حرفیدم بعد با هم دعوامون شد(اون پسره دوست پسر عموم بوده) بعد از اون حجتی خره هر روز به پسر عموم میگفته که دختر عموت هر روز میاد با هم چت میکنیم که همین حرفش باعپ شد من و پسر عموم با هم دعوامون بشه تو آپ قبلیم هم همینو گفتم....
چند هفته پیش بود بابام روزنامه ی همشهری گرفت خواهرم نسا که تازه باسواد شده روزنامه ی ضمیمه ی همشهری رو برداشت و شروع کرد به خوندن اسم روزنامه
ر اهـ نــ ـَـ مـ ا ی هـ ــَـ مــ شــ ــَــ ـهـ ر ی
بعد رو به بابام گفت بابا اول این روزنامه ی راهنمای همشهری رو بخون تا بدونی که چه جوری باید روز نامه ی همشهری رو بخونی!! کلی خندیدیم
یه خبر دیگه جمعه ای که گذشت من آزمون گاج داشتم شنبه رفتم کارنامه ام رو بگیرم دیدم کارنامه های پیش انسانی رو میزه وسط سالن هستش بعد پسر ها دور میز جمع شده بودن داشتن کارنامه های خودشون رو با کارنامه هایی که اونجا بود مقایسه میکردن!
! به یه پسری گفتم کارنامه هایی رو که اونجاست رو لطف کنین بدین به من عین این گیج ها نگام میکرد سرمو به حالت تاسف تکون دادم و به منشی گفتم اگه میشه کارنامه ی منو پیدا کنه بده آخه خجالت میکشیدم برم وسط پسرا و دنبال کارنامم بگردم منشی هم اسم و فامیل منو به یکی از پسرا گفت تا کارنامه ی منو پیدا کنه بده بعد دیدم پسره چشاش زد بیرون
و فکش افتاد در حالی که داشت کارنامه ی منو با کارنامه ی خودش مقایسه میکرد. کارنامه مو از دستش کشیدم بیرون و یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم پسره همچنان با دهن باز ازم دور شد بعد که نگاهم افتاد به کارنامه ی خودم خودم هم فکم افتاد!!! بذارید از رتبه ی کل شروع کنم تو کلاس و مدرسه رتبه ام تک رقمی شده بود تو استان رتبه ام دو رقمی شده بود تو کشور سه رقمی!!!!!!!!! تراز کلم هم سر به فلک کشیده بود!!
صفحه ی بعدش تو نمودار نمرات خام که با خط شکسته معلوم شده یکی که وضعیت مطلوب داوطلب رو نشون میده یعنی وضعیت داوطلب باید اون جوری باشه یه خط شکسته ی دیگه که وضعیت داوطلب رو نشون میده وقتی نگام افتاد به نمودار چشام افتادن بیرون وضعیت من بالا تر از وضعیت مطلوبم بودن!!(اینم از خاصیت قروه ست دیگه وقتی ریاضی فقط دو تا از سوال هاشو جواب میدی میشی رتبه ی 2 تو مدرسه و کلاس!!! و تاریخ میشی رتبه ی 1 در شهر!!!)
بـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَعله
راستی یه تولد کوچولو و مختصر هم 14 بهمن برای خودم میگیرم اینو گفتم که کادو فراموش نشه وقتی میاید وبلاگم!!
زندگی آنچه زیسته ایم نیست
بلکه چیزیست که به یاد می آوریم
تا روایتش کنیم......
گابریل گارسیا مارکز
یه کمی شکایت و درد و دل و خاطره
به خاطر فضولی بعضی افراد این پست رمز دار شد
ادامه مطلبمصاحبه ها
تجربه های ناچیز هنریم
سلام سلام سلام سلام
یه سلام پرتقالی به تو که خیلی باحالی ![]()
من خیلی به هنر علاقه دارم مخصوصا مجری گری و تئاترو خبرنگاری
اینه که تو مدرسه هم تو این زمینه ها خیلی فعال هستم حالا میخوام از تجربه هام بگم
دوم دبستان:
تو مدرسه ای که درس میخوندم هر روز برنامه ی صبحگاهی با هر کلاسی بود اون کلاس به جز مراسم اصلی مثل خوندن سرود ملی و دعای فرج برنامه های دیگه ای هم میذاشتن مثل سرود و نمایش و خوندن مطالب طنز و .....
یه روز به مناسبت دهه فجر ما برنامه ی مفصلی تدارک دیدیم از جمله نمایش که من هم توش بازی کردم دقیقا یادم نیست نمایش چی بود ولی این یادم مونده که توش سقه سیا داشتیم(یادش به خیر اون زمان سقه سیا میداد من خیلی دوسش داشتم)یکی از دوستام که سبزه بود این نقش(سقه سیا) رو بازی کرد
چهارم دبستان:
این بار چون قران رو تموم کرده بودیم جشن قران گرفتیم که با مجری گری من برگزار شد
بماند که چقدر سوتی دادم ولی بعدش خوب جمعش میکردم برای بار اول خیلی خوب پیش رفتم(ترشی نخورم یه چیزی میشم ها )چیز دیگه ای یادم نمونده که تعریف کنم
دوم راهنمایی:
این بار هم به مناسبت دهه فجر با چند نفر از کلاس با هم جمع شدیم تا یه نمایش توپ واسه بچه ها اجرا کنیم من در نقش کلاغ بودم یه ماسک خوشمل واسه خودم درست کردم که نگو(عین کلاغ میشدم وقتی ماسک رو میزدم) روزی که اجرا داشتیم من یادم رفت ماسکم رو ببرم این قدر استرس داشتم که دیگه نزدیک بود اشکم دربیاد فکرش رو بکنید این همه زحمت بکشید ماسک درست بکنید بعد یادتون بره ببریدش مدرسه
یکی از بچه ها خواست در حق من یه لطفی بکنه با کاربن سیاه افتاد به جونم هر چی بهش گفتم سیاه نکن سیاه نکن الان زنگ میزنم مامانم میاره ماسک رو .....خلاصه کلی التماسش کردم تا کوتاه اومد بعد زنگ زدم مامیم ماسک رو واسم آوورد شنل مشکی یکی از بچه ها رو گرفتم و پوشیدم شدم سرتا پا سیاه خیلی جالب بود
این کلاغه هم خدمتکار شیر بود و هم سخن چین شیر
بعدش یه اتفاقاتی میفته یه سیلی میاد شیر ظالم رو با خودش میبره
من اون ماسک رو خیلی دوست داشتم برای همین برای یادگاری نگهش داشتم منتها یه سال بیشتر دوام نیاورد مهدیه یه روز با من سر لج افتاد زحمت پاره کردنشو کشید
سوم راهنمایی:
دبیر هنرمون فقط نمیگفت از فلان چیز طراحی کنین یا فلان بار فلان چیز رو با خط شکسته یا نستعلیق بنویسین یه روز الگو کیف میاوورد میگفت از رو این الگو کیف درست کنین و...... یه روز بهمون گفت ابر بیارین عروسک درست کنین من هم یه عروسک خوشمل درست کردم نسا عاشقش شد اسم عروسک رو گذاشت درسا بگذریم جلسه ی بعد دبیر هنرمون گفت گروه تشکیل بدین با عروسک نمایش اجرا کنین
من و زهرا و فاطمه و ملیکا اولین گروهی بودیم که نمایش اجرا کردیم
زهرا کتاب حسنی رو آوورده بود که از رو اون اجرا کنیم اما چون عروسک من دختر بود اسمش رو عوض کردیم اسمشو گذاشتیم گلی فاطمه دو سه بار اشتباهی به جای گلی میگفت حسنی دو سه بار اشتباه کردیم اما چون گروه اولی بودیم که اجرا کردیم دبیرمون از اشتباه هامون چشم پوشی کرد![]()
اول دبیرستان:
روز معلم بود من پیشنهاد یه نمایش عروسکی رو به دبیر پرورشیمون دادم اونم قبول کرد گفت متن نمایش با تو من هم یه چند تا جک دست اول شاگرد و معلمی جور کردم عروسک جور کردن هم با یکی دیگه از بچه های گروه بود
همون روز معلم چون شیفت ظهر بودیم چند ساعت زود تر اومدیم مدرسه تا یه خورده دور خوانی کنیم عروسک ها رو هم دوستم آوورد قرار شد من قوری قوری (قورباغه) باشم یه چند نفر هم نقش تیغ تیغی(جوجه تیغی)و زی زی گولو و سرو ناز (معلم) و چند عروسک دیگه رو قبول کردن
موقعی که نمایش تموم شد من خواستم بچه های گروه رو سورپریز کنم موقع معرفی خودم یه خورده مسخره بازی درآووردم بچه ها و معلما خندیدن بعد خودمو معرفی کردم بعد از اون همه منو قوری قوری صدا میکردن حتی دوست صمیمیم واحده(واحده کشته مرده ی تقلید صدام بود به خاطر همون از اون به بعد با صدای قورباغه باهاش حرف میزنم)
دوم دبیرستان:
مسابقه ی تئاتر بود ما (همون گروه هنری مدرسه تربیت)باز دور هم جمع شدیم و یه نمایشنامه نوشتیم و اجراش کردیم اول من نمیخواستم هیچ نقشی داشته باشم بعد شدم جزو سیاهی لشگر بعد دیدن پشت صحنه کار زیاد داره و سیاهی لشگر زیاده من قبول کردم که کار های پشت صحنه رو انجام بدم که الحق کار خوبی بود نمایشمون هم سوم شد
سوم دبیرستان:
از پارساله که ما به این شهر نقل مکان کردیم و یه ساله که اینجا زندگی میکنیم پارسال من و رفقا خواستیم تئاتر اجرا کنیم به خاطر درس و مدرسه فرصت نداشتیم بنویسیم به همین خاطر دنبال یه نمایشنامه ی آماده میگشتیم آقا شاید باورتون نشه کل شهر رو گشتیم اما یه نمایشنامه پیدا نکردیم بعد هم بی خیال شدیم
امروز هم یه اتفاق بامزه برام افتاد رفته بودم چهار راه بوعلی کار داشتم اما چون مامانم گفته بود زود برگردم خواستم با تاکسی برگردم اصلا تاکسی گیر نمیومد یعنی تاکسی خالی خالی از جلومون رد میشدن و نگه نمیداشتن آخرش یکی نگه داشت گفتم مستقیم؟ به کردی یه چیزایی گفت گفتم:بله؟ بعد فارسی گفت ترافیکه فقط تا چهار راه خامنه ای میرم
سوار شدم برای بغل دستیش با لحنی پر سوز و گداز از ترافیک میگفت که خیلی بده آدم علاف میشه و ....یکی نیست بگه بابا تو اول ترافیک تهران رو ببین بعد بیا بگو اینجا ترافیک داره اینا وقتی چراغ قرمز میشه ماشینا وایمیسن میگن ترافیک شده!!!!من هم تو ماشین داشتم از خنده میمردم ولی به زور خودمو نگه داشتم ولی باز یه لبخند گنده رو لبم بود تو دلم میگفتم الانه که اینا بگن این دختره دیوونه شده
(ترافیک قروه...
...ترافیک قروه......
)وای مردم از خنده..........دل درد گرفتم![]()
داره دلنوازان میده
میبینید به خاطر شما از دلنوازانم زدم و دارم آپ میکنم
آخی الان رامین داره با روشنک کل کل میکنه الهی فدای داداشم بشم که احساس متاهل بودن بهش دست داده
یه چیز دیگه خواهر من از همون اول میدونست که این الهام ستایشه
بای بای 
انـدر احــوالات من
سلام رفقا خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ مماختون چاقه؟
خب خدا رو شکر!
امروز میخوام از هفته ای که به من گذشت بنویسم
ظهر روز پنجشنبه 16 مهر بود که دلم یهو برای دختر عموم تنگ شد زنگ زدم بهش گفتم :آجی تهنایی؟ گفت آره من هم گفتم مهمون نمیخوای از تهنایی درت بیاره؟ گفت :چرا نمیخوام قدمش رو چشم من هم از خدا خواسته ساعت 1 ظهر دست خواهرم (نسا) رو گرفتم و رفتیم پیشش(نه که عمو و زن عموم شاغلن اینه که نصفه روز رو تهناست) قرار شد مامانم ساعت 5 عصر بیاد اونجا . باز یهو یادم افتاد ای داد بیداد مهدیه دیشب دلنوازان رو ندیده به من گفت یسنا یادت نره هااااا حتما فیلم برداری بکنی هااا چون نمیتونست تکرارش رو ببینه من هم جلدی پریدم سر تیلیف(تلفن)زنگیدم به مامیم گفتم دوربینم رو بیار تا برا مهدیه فیلم برداری کنم دلنوازان رو!زود بیای هااااااااا
مامیم هم اوکی رو داد و قطع کردم تا عصری با دختر عموم بگو بخند داشتیم و نسا رو هم فرستادیم تو اتاق (به قول محسن) مقشش رو بنویسه ساعت 4 و نیم بود مامیم اومد
تا اومد بشینه سر جاش و خستگی راه رو درکنه تیلیف زنگید خاله ام بود به مامانم گفت که اومدم در خونتون نبودین گفتیم الان کجایی گفت بیمارستان ....پسرم حالش بده اومده بودم دخترم رو بزارم پیش شما و خودم برگردم بیمارستان .مامانم و زن عموم رفتن بیمارستان مامانم رفت که فاطمه دختر خاله م رو ببره خونه زن عموم هم رفت که خاله م دست تنها نباشه دلنوازان رو واسه مهدیه ضبط کردم تا تموم شد مامیم زنگید گفت که رسیده خونه چون دکتر ساعت 10 شب میاد که پسر خاله ام رو ببینه زن عموم و خاله ام تا ساعت 10 شب اونجان برای اینکه دختر عموم تهنا نمونه دختر عموم رو هم با خودمون ببریم خونه تا شام رو پیش ما باشه خلاصه شام رو دور هم خوردیم ،تا اینکه ساعت 10 شب خاله ام زنگید گفت که از تو شامی که بیمارستان بهشون داده سوسک
در اومده ما شام ببریم براش ما هم آماده شدیم رفتیم بیمارستان(من برای این رفتم بیمارستان تا وضعیت بیمارستان اینجا رو ببینم،ببینم خوبه؟ بده؟ تمیزه؟ چیه؟)دم در زن عموم رو دیدیم زن عموم به نگهبان بیمارستان گفت که ما آشنایم و از پرسنل بیمارستانیم تا ماشین رو ببریم داخل(آخه ماشین عموم بود و عموم هم تو اون بیمارستان کار میکنه و خودش جای دیگه هم مطب داره) من با زن عموم رفتم داخل میخواستیم بریم بخش اطفال راه اینقدر پیچ در پیچ بود من گیج شدم بالاخره رفتم پیش خالم یه سلام علیکی کردیم و بهش گفتم شامش تو ماشینه بره تو ماشین شام رو بخوره من و زن عموم پیش پسر خاله ام موندیم تا اینکه یه پرستار اومد لباس بیمارستان رو داد به زن عموم تا بپوشه به من هم گفت که برم بیرون زن عموم هم به من گفت برو تو سالن بشین من هم گفتم زن عمو اگه اجازه بدی من برم بیرون پیش بابام دیگه دنبالم نگردین . انجا یه بوی گندی میداد که من اصلا نمیتونستم تحمل کنم میخواستم هر چه سریع تر برم بیرون اینقدر تند و تند راه میرفتم که تو راه باچند تا پرستار و دکتر و.. تصادف کردم گفتم اینقدر راه پیچ در پیچ بود که من نزدیک بود گم بشم دیگه داشتم گلاب به روتون بالا میاوردم
که راه خروجی رو پیدا کردم و دویدم تو حیاط بعد از چند نفس عمیق پریدم تو ماشین
به بابام گفتم خدا آدم رو محتاج این بیمارستان نکنه چه بوی گندی میداد بابام هم گفت بیمارستانه دیگه من رو به بابام گفتم این بیمارستانه؟یه جوری میگی انگار من بیمارستان ندیدم بیمارستان امام تو همدان به اون تمیزی بیمارستان اکباتان و بعثت و فاطمیه و مهدیه و .... به اون تمیزی دوباره از بابام پرسیدم شده کارتون به اینجا بکشه بابام گفت آره بابا ما هر روز اینجاییم یه روز سوختگی میشه چاقو کشی میشه ما میایم اینجا صورت جلسه میکنیم
گفتم نه بابا کار خودتون .....گفت بعد سوختگی دست تو ؟ نه کاری پیش نیومده که بیایم اینجا(این جریان سوختگی دستم رو طی آپ های بعدی به اطلاعتون میرسونم)گفتم خب خوبه
ساعت 11 و نیم شب بود رفتیم خونه ی خودمون
تا سه شنبه پسر خاله ام بستری بود و مامانم هم کم تو خونه پیداش میشد همش نهار و شام میبرد واسه خالم تا این که چهارشنبه پسر خالم مرخص شد از قضا همون روز خانواده ی پسر عموی مامان بزرگم که واسه ما حکم دایی رو داره سور داده بود واسه کربلا رفتنش و بابا و مامان من و عمو و زن عموم رو دعوت کرده بود اون روز نهار رو مهدیه و دختر عموم پختن و من هم لباس های خاله و پسر خاله و دختر خاله ام رو انداختم تو ماشین و تو سه سری شستمشون خالم همش میگفت یسنا چقد لفتش میدی من نمیدونم این خالم چه عجله ای داشت؟ که سریع لباس ها رو بشورم سری آخر لباس ها رو انداختم تو خشک کن داشتن میچرخیدن واسه خودشون که دیدم تق و توق صدای ماشین اومد پریدم سر لباسشویی دیدم بعله نه که خالم خیلی عجله داشت کار خشک کن تموم نشده در خشک کن رو باز کرده که لباس ها رو دربیاره لباس شویی ما رو خراب کرد
همش میگفت یسنا چی شد؟ خراب شد؟ گفتم نه خاله چیزی نشده و اینا بعد برگشتم با چشمانی پر ز اشک یه نگاه عاشقانه ای به ماشین لباس شویی نازنین انداختم و آرووم اشک ریختم!!
خلاصه زمان زود گذشت تا شب دیدم از تو حیاط صدای مامان اینام میاد و صدای دایی و زن داییم هم قاطی بقیه ی صدا ها داره میاد فکر کردم از اون توهمای قویه(نه که من تخیلم خیلی قویه بعضی وقتها این تخیل هام قاطی مسائل واقعی م میشن و گاهی شده دو سه تا هم سوتی دادم سر این قضیه
)دویدم تو حیاط دیدم نه بابا واقعی واقعیه خانواده ی عموم و داییم اون شب مهمون ما بودن( دایی اینام برای عروسی خاله کوچیکم اومده بودن ) دختر دایی کوچیکه ام 2 سالشه تا من رو دید دووید بغلم
آخه با من خیلی جوره، اون شب کلی بهم خوش گذشت
فرداش یعنی پنجشنبه نهار خونه ی زن عمو بزرگم دعوت بودیم من هم که اصلا حوصله ی مهمونی نداشتم موندم تو خونه تا اینکه ساعت 3 بعد از ظهر مامان اینام اومدن و با دایی اینام راه افتادیم بریم روستامون عروسی خاله کوچیکم(این خاله آخریم فقط 10 ماه ازم بزرگتره)عصری رسیدیم روستامون رفتیم خونه ی مامان بزرگم مرضیه دختر خالم(ناتنیه) رو دیدم که به به چقدر عوض شده چه قدر خوشگل شده بهش گفتم مبارک ها باشه مثل این که این خبر ها واقعیت داشته خب تعریف کن بگو این داماد خوشبخت کیه؟(این دختر خالم دو سال از من کوچیکتره)اونم واسم تعریف کرد
بهش گفتم خیلی نامردی واسه چی عقدت خبرم نکردی من گوشیم خاموشه تو حداقل یه اس ام اس میدادی
موقع شام بود که مرضیه یه لقمه بهم داد گفتم چیه؟ گفت لقمه ی عروسه مهدیه سریع قاپیدش من هم ناخود آگاه تُــن صِــدام رفت بالا گفتم اِ منم میخوام زن عمو کوچیکم از پشت سر نیشگونم گرفت گفت اِ یسنا خجالت بکش من هم آب شدم رفتم زیر زمین
مرضیه یه لقمه برام آورد گفت ایشالله قسمت تو هم میشه من هم به ظاهر سرخ شدم و سرفه ام گرفت بعد گفتم نه من این لقمه رو واسه مهدیه میخواستم
بعد از شام بود پسر خاله ام محمد رضا(اینم ناتنیه)(کوچولوئه 10 سالشه)ازم پرسید چند سالته؟ من هم گفتم 17 گفت یعنی 2 سال از مرضیه بزرگتری؟ گفتم آره(من برای مامان مامانم اولین نوه هستم اینه که بیشتر دختر خاله ها و پسر خاله هام یا همسن من هستن یا ازم دو سه سالی کوچیکترن) پرسید ازدواج کردی؟ مامانم هم پیشم بود قرمز شدم و گفتم نه
گفت تو دو سال از مرضیه بزرگتری چه طور مرضیه عروسی کرده تو عروسی نکردی؟
دیگه از خجالت هیچی نگفتم مهسا (خواهرش)اومد بلندش کرد و فرستادش بیرون بعد با هم پا شدیم رفتیم یه خورده قریدیم
بعد هم رفتیم پیش خالم که با مرضیه گرم گرفته بود ما هم با اونا گرم صحبت شدیم دیدم محمد رضا باز اومد و بهم گفت جدی جدی ازدواج نکردی؟ من هم به مهسا گفتم مهسا به داداشت یه چیزی بگو مثل اینکه امشب تا منو نفرسته خونه ی بخت خیالش راحت نمیشه مهسا هم گوش داداشش رو گرفت و شوتش کرد بیرون تا محمد شوت شد بیرون دیدیم خونواده ی داماد حنا رو آووردن ساقدوش دوماد هم با داماد اومد تو تا اون اومد پسر خالم( داداش مرضیه) اومد تو رو به مامانش کرد و گفت این کی بود که اومد تو؟ مامانش با حالت التماس گفت ساقدوشه تروخدا دعوا راه نندازی ها اینا رسمشونه پسر خاله ی غیرتی ما هم گفت ما از این رسما نداریم بعد بر خلاف انتظارمون رفت با حالتی محترمانه ساقدوش محترم رو از اون اتاق بیرون کرد
مرضیه رفت گوشی نامزدش رو ازش گرفت تا عکسا و فیلم های عقدش رو نشونم بده(آخه من دختر خاله ی ناتنیش هستم دیگه این بود که عقد دعوتمون نکردن ولی عروسی رو دعوتیم تو عیده عروسیش) وقتی فیلم ها رو دیدم بهش تبریک گفتم بعد خالم و شوهرش به ما رسیدن بهشون تبریک گفتم بعد ما نزدیک در وایساده بودیم متوجه نگاه زیر چشمی پسر خالم داداش مرضیه به عاطفه دختر خالم شدم رو به عاطفه کردم و به اونم گفتم انشاالله شما هم به پای هم پیر شین و خندیدم
عاطفه هم قرمز شد
و یه نگاه غضبناک به مهسا کرد
بهش گفتم نگران نباش عاطفه مهسا چیزی نگفته خودم از همون اول فهمیده بودم بس که هر دو تا تون ضایع تشریف دارین میدونی من از کی اینو میدونم دو سه سالی میشه ولی به روم نمیارم.
شب هم خونه ی مامان بزرگم موندم مهدیه تا دید من میخوام بمونم اونم گفت منم میخوام امشب اینجا باشم پشت سر مهدیه، محدثه دختر داییم(این یکی استثنا تنیه)هم گفت که میخواد بمونه من هم چون حوصله ی بحث با اونا رو نداشتم و این که از میزان سرتق بودنشون با خبر بودم بی خیال متقاعد کردنشون شدم که نمیشه بمونن
موقع جا انداختن به محدثه گفتم تو بد میخوابی و لگد میندازی باید پیش مهدیه بخوابی تا بقیه رو لگد نکنی(آخه مهدیه باید تقاص موندنشو پس میداد چی بهتر از لگد های محدثه!!!
)تا نصفه شب با مهسا بگو بخند داشتیم آقا با گذاشتن پتو تو دهنمون میخواستیم صدامونو کسی نشنوه باز نمیشد و صدامون در میومد مردیم از خنده
.
.
مامان بزرگم صبح بلندم کرد گفت خاله ات میخواد بره آرایشگاه کسی نیست باهاش بره تو میری؟ گفتم آره با مهسا پاشدم رفتم خونه ی اون یکی مامان بزرگم تا به مامانم بگم من دارم میرم یه وقت دنبالم نگرده بعد از تو مغازه ی عموم هر چی دلم خواست برداشتم و دلی از عزا در آووردیم
وقتی رسیدیم دیدیم دارن رخت داماد میبرن اون یکی خالم منو فرستاد برای رخت داماد گفتم آخه خاله سمیه تنها بره آرایشگاه؟ گفت نه تنها نیست یکی دیگه رو میفرستیم باهاش بره منم با خیال راحت رفتم خیلی تو ماشین خوش گذشت خواستم یه خورده تمرین کنم سوت زدن رو تا رفتیم اونجا من هم سوت بزنم تا یه فیضی برده باشم!!
اولاش صدای خفه ای در میومد از دهنم پسر دایی مامانم راننده بود نگام کرد و خندید بعد ادامو در آوورد من هم ایندفعه تقریبا محکم سوت زدم یَــــک صدایی دراومد خودمم کف کردم بعد دیگه ول کن نبودم اینقدر سوت زدم که سرم گیج رفت![]()
رسیدیم اونجا یه سبد دادن دستم که لباسهای داماد توش بود بابای داماد هم به همه یکی یه دو تومنی داد بعد دادن سبد بازم عین این عقده ای ها اینقده سوت زدم که بازم سرگیجه گرفتم
وقتی برگشتیم مامان بزرگم گفت تو چرا رفتی؟ مگه قرار نبود تو با خاله ات بری گفتم آخه گفتن کس دیگه ای باهاش هست دیگه نیازی نیست من برم آرایشگاه
آخی طفلک تنهایی رفت آرایشگاه
عصری هم که از آرایشگاه آووردنش و بعد شب هم بردنش ما هم اومدیم خونمون نسا تا رسید خونه دفترشو باز کرد تا درس هاشو بنویسه از موقعی که رفتیم عروسی تا وقتی که برگشتیم نسا غر و غر میکرد که من درس دارم مشق دارم چرا ملاحضه ی منو نمیکنید چرا منو درک نمیکنید؟(یه ذره بچه نگا چه حرفایی میزنه)دو خط سرمشق داشت فقط اونا رو نیم ساعت کشید تا نوشت
از شنبه تا چهارشنبه من نمیدونم چی شده بود بهم افسردگی مزمن گرفته بودم بی خودی گریم میگرفت حوصله ی هیچکس رو هم نداشتم هفته ی گذشته رو اعصاب مامانم پیاده روی کاملی کردم
.
.
دیروز جمعه هم آزمون گـــــاج داشتیم اقتصاد و تاریخ و تاریخ ادبیات سال دومم پیش آرزو بود نرسیدم اونا رو ازش بگیرم تا بخونمشون اما خودمو چش نزنم اونا رو خیلی خوب جواب دادم باورم نمیشه اون درس ها رو اینقدر خوب یادم مونده باشه عصر هم رفتم سایت کارنامم رو ببینم هر چی باهاش ور رفتم اصلا نمیومد یه بار میگفت رمز رو اشتباه زدی یه بار میگفت اشکال پیش اومده در ورود به سیستم خلاصه این که اعصابم خط خطی شد
امروز هم رفتم کارنامه رو بگیرم گفتن اشکال پیش اومده تو سایت به خاطر همین کارنامه ها آماده نیست عصر یه سر بزنید تو سایت یا یه زنگ بزنین اینجا الان بعد آپ برم یه سر بزنم ببینم چه گلی زدم به سر خودم!![]()
خوب اینم از خاطرات دو هفته ی من
کاری ندارید با من؟.........
خب
بای بای دیگه
راستی جواب چند تن از دوستام:
الهه:اون روز داشتم جواب زبون درازی تو رو میدادم مامانت هم داشت با من احوال پرسی میکرد حالا میگم مامانت فکر کرده دارم به اون زبون درازی میکنم پاک آبرومو بردی اوسکول جووون

ساناز جوون:منو با اسم موضوعم لینک کن دیگه
سهند:خواهش میکنم اختیار دارین.
یه خواهش از همه ی برو بچ وب نظر میدین خواهشا تو آخرین پست نظر بزارین
میبینی هنر رو؟ همزمان که دارم چت میکنم آپ هم میکنم!!!!![]()
__________________________________________________________________
پ.ن١: دیشب تا دکمه ی انتشار رو زدم مامیم گفت که امشب رو خونه ی زن عموت مهمونیم من هم زیر لب گفتم خدا امشب رو به خیر بگذرونه تا از در رفتیم بیرون پام رفت تو جوب کفشم لجنی شد
بعد به زور تاکسی گیرمون اومد بعد هم وقتی رفتیم اونجا دیدیم شام ماهی دارن
از شانس بد اولین قاشق رو که خوردم استخوان تو گلوم گیر کرد بعد شام هم میوه آووردن موز خوردم چون به موز حساسیت دارم لبم باد کرد
پ.ن2:این سایت لعنتی گــاج هم که باز نمیشه وقتی هم که باز میشه این کارنامه ی منو نشون نمیده میگه دانلودش کن
شما بگین من چی کار کنم!!
پ.ن3:تو بد مخمصه ای گیر کردم برام دعا کنین باشه؟
جشـــــــــن و تــــــــولــــــــــــد
یه سلام توت فرنگی به تو که خیلی قشنگی
سلام دوستای گلم خوبید؟ خوشید؟ مماختون چاقه؟
خــــــُـــُـــُب خدا رو شکر
از اول سال تا امروز روزای خوبی گذروندم که به دلایلی نتونستم بیام جشن بگیرم
اولش که هر چی کردم یه بلاگ نتونستم درست کنم
و خیلی مشکل های دیگه.......
خب امروز میخوام عوض همشونو در بیارم
یه جشن کوچولو میگیرم واسه همشون.......![]()
اولش یه جیییییغ بلند بکشین بعد دست بزنین![]()
اها
این شد
اول از همه تولد محسن افشانیه که عین دادشم
میدونمش(آخه داداش ندارم)
الهی900000000000000000 سال عمر کنی و با عزت زندگی کنی
دوباره یه جیغ و هورا
بعد تبریک به آقای احمدی نژاد
به خاطر اینکه پیروز شد تو انتخابات بدون اینکه ذره ای برای تبلیغ خودش پول خرج کنه!!
نه کف کردین؟ چه جوری مماخ رفسنجانی و نوچه هاش سوخت؟
تــــــــا اینـــــــــــــــجا که بلاگ نداشتم تبریک بگم
از این به بعد هم فرصت نداشتم بیام تبریک بگم
بازم یه دست خوشگل بزنین به افتخار دوستم![]()
20 شهریور تولد دوستمه که با اسم دلنوشته های کوزت لینکش کردم
یه دست خوشگل دیگه........به قول بهرام *ترانه ی مادری* شله....شله
25 شهریور تولد کیوان جوونه که اونم عین داداشمه
حالا دیگه دست نزنین بسه
بعد تبریک به پسر عموم به خاطر قبولی تو دانشگاه![]()
میگم خوش به حالشه ها پیش دانشگاهی نداشت کنکور رو داد و راحت شد
وای این شیرینی گرفتن ازش مکافات داشت ولی خدا رو شکر هر جوری بود این شیرینی رو گرفتیم
.......بس که خسیسه این......من شرط میبندم اگه تو خوابگاش از گرسنگی نمرد من اسممو عوض میکنم
بعد کلی سرو کله زدن باهاش فرستادیمش بره شیرینی بگیره رفت شیرینی گرفت
ولی چه شیرینی گرفتنی
جعبه تو جعبه کرده بودش
حالا یه جیغ دوباره بکشین.........آفررررررررررررررررین
بعد 31 شهریور تولد عشقمه
تولد کسیه که جونم در میره واسش
بگم؟.....
حدستون غلطه
نسا خواهرمه....الهی فداش بشم کلاس اوله
ماشاالله.....ماشاالله
خلاصه همه عاشقشن خیلی گله
خب بعد هم تبریک سال تحصیلی جدید هر چند من که خسته شدم
چی میشد زود زمان میگذشت ما هم کنکور رو میدادیم و راحت میشدیم
خوب اول یه موج مکزیکی برین من عاشق موج مکزیکی ام
دوباره همه دست....دست......دست
خوب از گروه آریان دعوت کردم بیان آهنگ تولد رو اجرا کنن
.
.
تولد تولد تولدت مبارک
.
.
.
تولد تولد تولدت مبارک
.
خب مر30![]()
حالا از یکی از دوستام دعوت میکنم بیاد و هنر نمایی کنه
بچه هاااا استاد ویولون زدنه هاااااااااااااا
اول از همه یه دست بزنین به افتخارش![]()
مرسی هما جوون
بچه ها
مگه مجلس عزا اومدین؟ پاشین برقصین
خب میبینم که......
دوستای نسا دارن میرقصن
بسه حالا دوستای من بیان برقصن
همه دست دست دست
بچه ها حواستون باشه پاهاتون نپیچه تو هم بخورین زمین
خب بچه ها حالا همه پاشین یکی آهنگ بزاره همه با هم بیاین وسط برقصین
خب میبینم که نسا عسل هم پاشد که برقصه![]()
خوب مثل اینکه خسته شدین بشینین تا بگم کیک رو بیارن
اِ بچه دست نزن الان بهت میدم
.
اِ محسن چرا دستت رو میکنی تو کیک هول نشو بابا
.
.
بچه ها نگران نباشین دستش تمیز بود
خب نسا کیک رو ببر
happy birthday to you
happy birthday to you
happy birthday to you
happy birthday to you
خب حالا فارسی رو پاس بداریم
تـــــولـدت مُبـاااااااااااارََََََََََََََََََََََک
تــــــولــــدت مـــــباااااااااااارک
تــــــــــولـــــــــدت مبـــــــاااااااااااارک
تـــــــــــــــولــــــدت مبــــــــــاااااااااااارک
نسا هم کیک رو برید حالا همه نوش جان کنید
.
.
.
.
.
خب کجا میرین؟ فک کردین من میزارم بدون دادن کادو فلنگ رو ببندین؟
یالا کادو
من خیلی رک هستم یالا کادو بدین
خب کادو میخوام دیگه
.
.
.
نه بابا شوخی کردم
همین که زحمت کشیدین اومدین تو جشن ما خودش کلی ارزش داره
بازم بیاین این ورا هاااااااااااااا![]()
خداحافظ
بازیگوشی گردآفرید!!! و بازیگوشی بعــــضیـــــا!!!
امشب میخوام از بازیگوشیام و سوتی هام بنویسم البته نه همشو هاااااا اگه همشو بنویسم شما باید دقیقا 2 سال و 5 ماه و 1 هفته و 3 روز و 6 ساعت و 30 دقیقه و 4 ثانیه
وقت بزارید تا بخونیدش!!!!
من و حشرات
این دفعه میخوام خاطره های خودم با حشراتو براتون بنویسم
یه مقدار
هستش اگه جیگرشو دارین بخونین
مورچه
بابام که دم در منتظر بود برگشت ازم پرسید چی شده ؟؟
منم گفتم موچه گازم گرفت بابام هم گفت ای بابا چیزی که نشده عیبی نداره بزرگ میشی یادت میره اینجور که تو جیغ کشیدی من فکر کردم زنبور نیشت زده (آخه ماتو حیاطمون کندو زنبور عسل داشتیم مامیم هم دوید تو حیاط آخی مامانم فکر کرد ماری چیزی دیدم (آخه خونه ی ما نزدیک کوه بود اون موقع مار و خرگوش و اینجور جک و جونور ها زیاد دیده میشد اونورا)
تو این خاطره هم باز
این دفعه: یه شب از خواب پریدم احساس قلقلک و خارش و گاز گرفتگی و .... تو گوشم احساس کردم آخ آخ اگه بدونین چه دردی داره!! با یه جیغ بلند همه رو از خواب نازنین بیدار کردم هی میگفتم میییییییییخاره ه ه آآآآآییییییییی قلقلک میده ه ه ه ه جواب درست و حسابی هم به سوالاشون نمیدادم! بعد بابام و داییم مجبور شدن منو نصفه شب ببرن بیمارستان امام(همدان) داییم میخواست سر به سرم بذاره میگفت مورچه رفته تو گوشت باید گوشتو ببرن تا مورچه رو در بیارن من زیاد جدی نمیگرفتم حرفای داییم رو آخه دیگه بس که با من شوخی میکرد و سر به سرم میذاشت حرفای جدی ش رو هم فکر میکردم شوخیه! وقتی رسیدیم بیمارستان
سوسک
1۶
یه شب از تشنگی بیدار شدم چون حال نداشتم پا شم بی خیال آب خواستم بشم دیدم نه بابا نمیشه تحمل کرد با بی حالی پا شدم برم آب نوش جان کنم در اتاق رو که باز کردم احساس کردم چیـــــزی خورد به کناره ی پام هر چی نگاه کردم چیزی ندیدم بی خیال شدم دو سه قدم که راه رفتم احساس کردم چیزی به پاچه ی شلوارم گیر کرده موقع راه رفتن به پام میخوره یه کوچولو پامو تکون دادم بعد که احساس کردم از رو پام افتاده خواستم پامو بزارم زمین که دوباره احساس کردم یه چیز خیلی خیلی صاف از زیر پام رد شد (حالا خوبه زیر پام نموند) سریع چراغو روشن کردم دیدم از این ســــوسک قهــــــوه ای بزرگــــــا داره فرار میکنه زهره ام ترکید
(آخه خیلی زیاد از سوسکا وحشت دارم)(اینم بگم هیچکی تو فامیل نمیدونه شما م لو ندین آبروم میره
) با هر ترفندی بود مامیم رو از پشت در اتاق بیدار کردم تا بیاد سوسکه رو بکشه(بدبختی منو دارین بچه ی مردم مامانش آب میخواد میره براش آب بیاره برگشتنی میبینه مامیش خوابه تا صبح بالا سرش بیدار میمونه تا هر وقت بیدار شد آبو بهش بده من واسه یه سوسک!!! مامانمو از خواب بیدار میکنم نصفه شب!
تو این خاطره من
اون موقع که خونمون دهلران بود تابستون که میومدیم همدان کل خونه رو سم پاشی میکردیم تا سوسکا و جونورای دیگه بمیرن (جاهای گرمسیر هم که تا دلتون بخواد سوسک و مارمولک و ....زیاد پیدا میشه) تقریبا فکر کنم دیگه آخرای شهریور بود برگشتیم خونمون مهدیه (خواهرم) چهاردست و پا راه افتاد تو خونه هر چه قدر هم گرفتیمش نره تو خونه ( سم ریخته بودیم آخه تو خونه بعد خدایی نکرده دستش میخورد به سم و میزاشت دهنش مریض میشد ) کولی بازی در میآورد و گریه میکرد آخرش سپردنش به من که حواسم بهش باشه نره تو تا مامانم خونه رو تمیز کنه فقط یه دقیقه حواسم بهش نبود نزدیک بود سوسک مرده رو بخوره مامانم سریع دستشو گرفت تا نذارتش تو دهنش مهدیه هم مشتشو سفت کرد تا مامانم ازش نگیره سوسکه پودر شد ریخت زمین مهدیه هم کلی جیغ و داد کرد و در عزای سوسک از دست رفته ش اشک ریخت !!!!!
هزار پا
اینجا من 8 ساله بودم و خونمون همون دهلران بود
یه بار خونه به طرز عجیبی ساکت بود خیلی تعجب کردم که مهدیه کجاست و به چی مشغوله که صداش درنمیاد؟
کل خونه رو دنبالش گشتم تا زیر میز خیاطی مامانم پیداش کردم دیدم با یه کش مشغول بازیه هی این کش رو میکشه تا از دست راستش در میره میخوره دست چپش دوباره میگیره میکشه تا از دست چپش در میره میخوره دست راستش رفتم ازش کش رو بگیرم یه وقت نزنه تو چشمش که دیدم وا این دیگه چه کشیه نخ های نازک نازک ازش زدن بیرون
مامانمو صدا کردم بیاد ببینه چیه اومد از دست مهدیه کشیدش بیرون گفت این که هزار پا ست
بدبخت هزار پا زیر دست مهدیه کشته شد بس که مهدیه کشیده بودش شده بود یه نخ نازک
خوب دیگه امیدوارم آپ منو تا آخر خونده باشین
خوب کاری ندارین؟ پس من میرم
نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااا
بدخور خوابم میاد ولی باید برم سالاد درست کنم
ღسـَـَـَـَـََـَـــلللامღ
سلام دوستای گلم حال و احوالتون چطوره خدارو شکر از
امتحانا راحت شدیما
هوووووووه(یه نفس عمیق از اعماق وجود)
اما من این تابستون و تابستون سال بعد هم باید برای کنکور
بخونم!
به خاطر همین نمیتونم تند به تند آپ کنم شاید هفته ای یه
بار بعد شاید نتونم بعضی هاتونو موقع آپ جدیدم خبر کنم
شما هر جمعه سر بزنید یه آپ میبینید از من!!
برای خوندن ادامه ی آپم رو ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
نظرات ()




































